لحظه

کنارم نشسته و با هم چای می خوریم...به چشمهای سبزش نگاه می کنم و نگاه مهربونش و ناگهان چیزی از درونم شروع به ریزش می کند وقتی یاد هم آغوشی چشمهایمان می افتم.در اوج سکوت و در لحظه...  خوبه که هست.. در همه اون لحظه هایی که دوست داشتم تو کنارم باشی, او هست... بدون هیچ منتی و درخواستی... وجودش برام مثل یه رستاخیز نیست و موسیقی اش مرا به اوج ها نمی برد ولی موزیک ملایمی در چشمان سبزش هست که اگرچه جادویم نمی کند ولی رهایم می کند...

گاهی می ترسم... از اون چیزی که در درون و بیرون من در جریان است... از تویی که در درون من زندگی می کنی و اویی که آن بیرون در اطرافم جریان دارد.. حس نا آشنایی است..برایم غریب است ... او و تو ... رویاها و خاطره ها...

 

 

 

/ 26 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
habib

همه جاي ايران سراي من است

nobody

تو ای بال و پر من. رفیق سفر من.میمیرم اگه سایت نباشه رو سر من...

مهربون

مرسی عزیزم. اتفاقا امروز تو فکرت بودم. داشتم فکر میکردم که خیلی وقته ازت خبری نیست

مهرنوش

سلام..نمیدونستم قار قار کلاغ سپیدم را به همین زودی دیگر تحمل نخواهند کرد.در منزل قدیمی ام منتظر قدم های مهربانی که باعث شد تسلیم نشوم؛ هستم.قربانت : مهرنوش

محسن کاکی

آنکه رخسار ترا رنگ گل و نسرین داد ×× صبر و آرام تواند به من مسکین داد

دختری با دامن حریر

با کلی تاخیر... خواستم تشکر کنم بابت تعریف زیبایی که ازم کردی و خیلی خوشحال شدم...! اما متنت روی نقطه ی حساس قلبم فرود اومد ! فکرم درگیرش شده... اجازه دارم بهش فکر کنم؟! منتظرتم

آژی دهاک

درود بر شما... ممنون که بهم سر زدی عزیز... وب خوبی داری... سبز و موفق باشی![گل]