گنگ و دلنواز همچون لالایی...

می پرسد:خوشحالی حالا یا ناراحت؟ می گویم: فرقی برایم نمی کرد.....سعی می کنم پنهان کنم ناراحتم...می شناسد مرا....و شاید تنها کسی است که از لحن صدایم می فهمد چه حسی دارم...خودم هم می دانم که نقش بازی کردن فایده ندارد....من دراز کشیده ام روی تخت و او کنارم نشسته و حرف می زند با من..کلمه ها ردیف می شوند پشت هم...با این مفهوم که نداشتن بخشی از زندگی است...و همیشه مرزهایی هست که دست نیافتنی است....که دوور است و جنگیدن چه فایده ای دارد وقتی که قرار است با هیچ بجنگی... وقتی هر دوسوی مبارزه باخت است....من گوش می کنم مثل همیشه....شاید او تنها کسی است که کمتر می توانم با او بحث کنم..شاید تنها کسی است که می تواند مرا مجاب به کارهایی  کند که نمی خواهم...از بچگی هم همینطور بوده ام.... احتیاج بچگی ام به حرفهای مادرانه اش هنوز در روزهای من امتداد دارد....ولی او کسی بود که همیشه از دوران کودکی به من یاد داد که بجنگم...همیشه از دنیای بدون مرز با من صحبت می کرد...دنیایی که می توان تا بینهایت رویا پردازی کرد...او مرا طوری بار آورد که شکست را تجربه نکنم چون همیشه آن سوی خط پایان ایستاده بود و پرچم پیروزی را برایم تکان می داد......و حالا حرف از نداشتن و نرسیدن می زند که باید بپذیرمش و از دنیایی صحبت می کند که واقعی تر  از دنیایی است که در کودکی برایم ساخته بود و اینکه بدانم مرزی وجود دارد برای خواسته هایم....من باز هم گوش می کنم  و نگاهش می کنم و خودم را مثل همه روزهای بچگیم رها می کنم لابلای کلمات مادرانه اش....که همیشه بهترین راه را برای آرامش من می داند.....

/ 13 نظر / 150 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مونا

ولی حالا دیگر بزرگ شده ای و مفاهیم جدید را می توانی تجربه کنی

ani

توی خط دوم فهمیدم که راجع به مادر صحبت می کتی. کسی که با وجود هزاران کیلومتر دوری با شنیدن صدام می فهمه من ناراحتم یا نه؟ شاید بهتر بود از اول با دنیای واقعی آشنا کنه اما نمیشه... قدرش رو بدون. از هر لحظه وجودش استفاده کن...

ani

توی خط دوم فهمیدم که راجع به مادر صحبت می کتی. کسی که با وجود هزاران کیلومتر دوری با شنیدن صدام می فهمه من ناراحتم یا نه؟ شاید بهتر بود از اول با دنیای واقعی آشنا کنه اما نمیشه... قدرش رو بدون. از هر لحظه وجودش استفاده کن...

زخمی

خوش به حالت که چنین موهبتی داری. من هم مادرم را دوست دارم و بویش برایم آرام بخش است اما او هیچ گاه حتی در بچگی بال رویا ها را برایم نگشود. همیشه به خاطر آرزوهایم تحقیر شدم...

ماشا

سلام دوست من. برایت بهترینها را آرزو دارم. واتوره با زندان هزار قفل به روز است و منتظر دیدارت.

دهه شصتی

سلام سایه جان ... ببخشید منو پیشت نمیام . واقعا درگیر درس و کارم ... دوست قدیمی برات آروزی بهترین هارو دارم , هر جا که هستی ...

گیتی

سایه جان یادش هم برای من آرامبخش است در نبودنش ودر رویایی که تو از آن به زیبایی گفتی همیشه کنارم هست وحس حضورش از هر انسان زنده ای پررنگتروجاندارتر

راحله

اما من هیچوقت با مامانم این قدر نزدیک نبودم[ناراحت]

کیوان کاکی

سایه و عزتشون مستدام [گل][گل]