پست آخر

۱. دختر جان چقدر عوض شدی....چرا دیگر نمی شناسمت...چرا گاهی عین احمقها می گویم نه..امکان ندارد این آدم تو باشی ...مگر می شود یک نفر انقدر عوض شود..آدمی که تمام دوران بلوغ و تینجریت رو هر روز با او‌گذراندی رو انگار دیگر نمی شناسی....چی تو رو انقدر عوض کرده؟ مهاجرت....دوستان جدید...ازدواج...تحصیلات...پول....نمی دانم...فقط می دانم دیگر آن دختر ده سال پیش که با عینک و موهای فرفری و روپوش سورمه ای کنار من می نشست و ساعتها راجع به کتابهایی که خوندیم و فیلمهایی که دیدیم حرف می زدیم تو نیستی....چرا من از این موضوع آزار می بینم؟ چرا برام انقدر سخته که یکی از مهمترین دوستهای کودکیم رو انگار از دست داده ام؟ یه خلا ....یه خلا بزرگ گوشه قلبم در حال بزرگ شدنه هربار که حرف می زنی.....هر بار گروهی چت می کنیم....هربار که یادم میفته که دیگه این آدم تو نیستی...چرا نمی توانم هضم کنم؟ چرا مثل خودت - با ادبیات جدیدت -نمی توانم یک به ت..مم بگویم و بگذرم؟ چرا به این ف جدید عادت نمی کنم؟ برای دیگران هم از دست دادن دوست دوران بلوغشان همینقدر رنج آور است یا من احمقم؟

 

۲.امروز بعداز ظهر توی گشت و گذارهای فیسبوکیم رسیدم به عکس تو...ایستاده بودی خندان کنار یک پسر هندی با روپوش سفید وسط یکی از بیمارستانهای بوستون...مدتها بود که یه عکس جدید ازت ندیده بودم..برخلاف همیشه نه دلم برات تنگ شد...نه هوای اون لبخند آشنات کرد....انگار که سالهاست با هم غریبه شدیم....دیگر نه دلم خواست که پیشت باشم نه دلم خواست که برگردی تا لحظه ای ببینمت...انگار سالهای زیادی از اون لحظه توی نمایشگاه کتاب گذشته...همون روزی که فهمیدم بدون خداحافظی و فقط با یه پیغام به یه دوست رفتی...همون روزی که فکر کردم برای همیشه برام مردی....ولی نمرده بودی....روزهای زیادی رنج کشیدم...این وبلاگ رو هم برای همین باز کردم....هر پستی..هر خاطره ای که ازت نوشتم ...بخشی از رنجهایم رو سپردم به دست باد...این وبلاگ برای من به منزله درمان بود...با نوشتن تو و تمام خاطراتت رو از خودم بیرون کردم...شاید حالا وقتش باشد که در این وبلاگ رو ببندم و بروم....شاید باید این آخرین پستم باشد....هرگز از نوشتن دست نکشیده ام...بنابراین شاید وقتی دیگر...جایی دیگر شروع کنم به نوشتن...خدا می داند

۳. ممنون که تحملم کردید...فعلا خانه جدیدی ندارم ولی مطمئنم که اینجا دیگر نخواهم نوشت....شاد باشید

 

 

 سایه سار خانه جدیدم

/ 11 نظر / 478 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مخمل

سلام. من محسنم. همکار دندونپزشکتون هستم و تثریبا از سه سال پیش وبلاگتون تو لینکام هست و همیشه نوشته هاتون میخونم و میخوندم. تو این سه سال خیلی از دوستای وبلاگیم دست از نوشتن کشیدن. ولی خب امشب که این پستتون رو خوندم از همیشه ناراحت تر شدم

مخمل

این چند وقت در کنار لذت از خوندن نوشته ها و احساساتتون همیشه برام مخاطب این حرفا یه معما بود. این پست آخر جواب کنجکاوی سه ساله ام بود اما بدا که تو آخرین پست وبلاگتون دونستم. همونطور که گفتین این وبلاگ برای شماس و آزادین تا توش چی بنویسین. پس به تصمیمتون احترام میذارم

مخمل

ولی باید براتون آرزوی موفقیت کنم و سلامتی و خوشبختی و اینو بگم که باعث سعادت بود آشنایی با شما و وبلاگتون هرجا هستین شاد باشین[گل]

رها - هنوز هم

سلام سایه جان سالیان سال وبلاگت و پست هاتو دنبال می کنم خوشحالم از اینکه خاطرات بد و به دست باد می سپری تو لیاقتت بیشتر از اون پسر هست هر جا هستی موفق باشی

امیر

واقعا ناراحت شدم. شاید بهترین وبلاگی که تا حالا خونده بودمش این وبلاگ بود. قلم و طرز بیانتون عالی است. امیدوارم ادامه بدید به نوشتن.

یاس

کاش بازم می نوشتین نمیدونم چی بگم ولی ناراحت شدم... شاد و خندان باشید[گل]

نرگس

من ایمیلی دریافت نکردم. فقط خواستم بگم. اگه واسه کم بودن زمان یاحوصله است هییییییچ اشکالی نداره. فقط خواستم بگم. که شاید مثلا ادرس اشتباه و ... موقق باشی دختر بارانی

محکوم

سلام سایه عزیز امیدوارم بتونم دوباره بخونمت. درسته خیلی دیر به دیر میام. اما وقتی این پست رو خودندم دلم گرفت. چند ساله از روزی که با بچه های قدیم یه حلقه وبلاگی شده بودیم که بهم سر میزدیم میگذره. اما از اون حلقه دیگه خبری نیست. اکثرا یا دیگه نمینویسن یا کلا وبلاگ ندارن. من به شخصه با این وبلاگا زندگی کردم. روزای سختی رو به کمک نوشته ها گذروندم. وبلاگ تو آخرین باقی مونده اون حلقه بود که فعال بود. امیدوارم تو یه جای جدید چراغ اون حلقه رو روشن نگه داری. خر جا هستی موفق و شاد باشی

یه همکار

کاش ذره ای لحظه ای ازین عشق که این همه سال ازش نوشتید و من یه شبه خوندمش مال من بود چه حس زیباییه چه بد که خیلی از ادما درکش نمیکنن باز خداروشکر من تعریفشو از زبان امثال شما شنیدم خیلی ها اصلا متوجه ش نمیشن خیلی صبر کردم ولی انگار سهم من نیست اینروزا تو ۲۷سالگی نه بر اساس عشق که براساس موقعیت اجتماعی و پول و... دارم تصمیم میگیرم بقیه عمرم و با کی سپری کنم

باران

سلام سایه جان دنیای وبلاگها داره تموم میشه اینروزا که همه اینترنت دارن و مدام آنلاین هستن کسی دیگه وبلاگ نویسی نمیکنه ما با اشکات اشک ریختیم با خنده هات خندیدیم و تمام احساساتتو با تمام وجود درک و لمس کردیم امیدوارم توام تنهامون نزاری و این وبلاگ همیشه فعال باشه . با تمام وجود دوست داریم باران.