من به نومیدی خود معتادم



تلخم ... لعنت به هورمون ها که نمی دانم این حالم واقعی است یا نه ... دیشب وقت خواب چراغ ها رو که خاموش کردیم اشکم سرازیر شد ... دلتنگ بودم ... برای بوی چادر و لباس مادربزرگم ...برای چشم های درخشان مادرم ...برای الف که فکر می کردم دیگه مهم نیست ولی بود... برای چشم های آن یکی الف که شاید هیچ وقت دیگر نبینمش... برای ف جانم که آزاد و رها بدون من مسافرت می رود و رشد می کند و پر می کشد و من با دیدن عکس هایش می فهمم کجاست انگار نه انگار یه روز این همه با هم دوست بودیم و ازاد و رها توی دالون های بیمارستان می چرخیدیم..دو سه قطره اشک ریختم و بعد خوابیدم ... خواب دیدم که دوباره مادر شده ام و در خواب حس اضطراب شدیدی داشتم و فکر می کردم که توان و لیاقت مادری برای موجود دیگری به جز میم ندارم... فکر میکردم برای میم هم به اندازه کافی مادر خوبی نیستم با این همه حجم دلتنگی و دوری که بهش تحمیل کرده ام و چطور می توانم یکبار دیگه این چرخه رو تکرار کنم از خواب که بیدار شدم تلخ بودم....به پسرم نگاه کردم و فکر کردم دلم نمی خواهد هیچ وقت مادر موجود دیگری به جز میم باشم .... روز شروع شده بود و ادامه داشت و دلتنگی ام رو با خود بردم به کوچه و خیابان و بیمارستان میان آدمهای از من دلتنگ تر.....

لعنت به هورمون ها .... لعنت به این شعر غمگینی که در سرم مدام و یکریز تکرار می شود....

/ 0 نظر / 654 بازدید