the summer wind

نشسته بودیم توی ساحل لیدو..... به رسم قدیمها.... هوا لطیف بود و من پلک هایم گرم شده بود...لم داده بودم روی صندلی و دست به سینه نشسته بودم...... نسیم خنکی که از سمت دریا صورتم رو نوازش میکرد از شرجی جانکاه شبانگاهی می کاست..

بحث بین بچه ها داغ شده بود و موضوع اصلی حرفهایشان گرانیها بود و کم وبیش گریزی هم می زدند به شرایط سوریه که سرانجام اسد بالاخره چه خواهد شد....من گوش می کردم به حرفهایشان با چشمان نیمه باز .و فکر می کردم کاش زودتر برویم خانه....

بعد همگی بلند شدند رفتند لب ساحل و من ماندم و سین که نشسته بود روی صندلی کنار من....سین بی قرار بود..پاهای درازش را می لرزاند و میز و باطبع صندلی من هم می لرزید....پرسیدم :چیزی شده؟ جواب نداد...بعد فکر کردم این مدت مثل من ساکت نشسته بود ...بچه ها لب آب ایستاده بودند و صدای خنده هایشان تا جایی که ما نشسته بودیم میرسید....

سین شروع کرد به حرف زدن....آرام حرف می زد....من همانطور لم داده به صندلی کمی چرخیدم به سمتش که بهتر ببینمش....ازم پرسید که تصمیم را گرفته ام یا نه؟ مطمئنم یا نه؟

مطمئن بودم؟؟ بعد از همه این اتفاقها بعد از همه تردیدهایی که  داشتم...بعد ازاین همه که طول کشیده بود که انتخاب کنم که تصمیم بگیرم حق نداشت که آرامشم را با سوالهایش به هم زند.....حق نداشت که دوباره مرددم کند....ساکت بودم...سکوتم عصبیش کرد....پاهایش درازش دوباره بی قرار شد و میز صندلیهای چسبیده به میز و طبیعتا من هم با همه آنها می لرزیدم.....سین همیشه عادت داشت به اینکه همینطور من را بلرزاند...با کارهایش...رفتارش و سوالهایش.....و من  این بارخسته تر از این بودم که بخواهم بحث کنم و توضیح پس بدهم.....بهش گفتم:بگذر..حوصله بحث ندارم

بلند شد از کنارم و رفت کنار آب ...کنار بچه ها..نگاهش کردم از دور ...فکر کردم به حضورش این همه سال و نقشی که در زندگیم داشته و به بودن بدون قضاوتش  ولی اینبار می خواستم خودم تصمیم بگیرم ...راهم را خودم انتخاب کنم آزادانه...بدون دخالت هیچ کس حتی سین ...نتیجه اش هرچه باشد چه اوج باشد چه سقوط....با مسئولیت کامل خودم....

رفتم کنار بچه ها....کنار سین....:می دونم که نگرانی...سخته...ولی باید تصمیم گرفت...باید از یک جا شروع کرد.....

لبخند زد... نگاهش و لبخندش آرام بود......دیگر خبری از زلزله نبود...

حداقل فعلا....

پ.ن:عنوان از ترانه ای با همین نام از فرانک سیناترا

 

/ 10 نظر / 10 بازدید
تنها

روزها و ساعتها با استرس می گذرن تا به دقیقه موعود برسیم به اونجایی که منتظرش هستیم اما وقتی صدای نفسش میاد دوس داریم بال داریم بیاریم و در ریم من نمی دونم قلبی که از این مهلکه ها جان به در می بره چطوری میشه وای میسته...لعنت به همه این لحظه ها. امیدوارم بادها در زندگیت همیشه نسیم نوازشگر آرامشبخش باشن

مدیر بلاگ یاب

سلام مدیر وبلاگ عزیز از شما دعوت بعمل می آید تا وبلاگ خود را در سایت بلاگ یاب به صورت رایگان www.blogyab.com ثبت نمایید. بلاگ یاب اولین سایت رسمی معرفی وبلاگ ها در ایران می باشد. شما همچنین می توانید با صرف هزینه ی بسیار کم ، جزئی از پوستر سایت شده و از مزایای آن بهره مند شوید. ( صد وبلاگ اول از تخفیف 90% بر خوردارند ) برای آگاهی از نحوه ی ثبت نام و امکانات سایت به آدرس http://www.blogyab.com/blog_article.php?id=4 مراجعه نمایید یا از طریق شماره تلفن و ایمیل زیر با ما در ارتباط باشید. برای حمایت از این پروژه میتوانید لینک ذیل را بانام اولین دایرکتوری عمومی وبلاگ در سایت خود اضافه نمایید. تلفن : 09336064663 و ایمیل : admin@blogyab.com با تشکر

محمد

همیشه نگران آن هایی هستیم که دوستشان داریم، خصوصا که از جنس مونث باشند.

H.k

تعلیق آدم ها را آزار میدهده... ولی بعضی وقتها برا یشان خوبه لازهمه....چی بگم...ولی کش الکی وباطل نه! مانند زهر است.

سوگل

حالا دقیقا بگو اخرش چی شد ؟! تصمیم گرفتی بالاخره ؟![چشمک]

ani

تصمیم که خودت میگیری از همه درستتره

فری

امان از تصمیم ... این تصمیم لعنتی

محکوم

از ته دل آرزو می کنم نتیجه ی تصمیمت اوج باشه. اوجی در بلندای اسمان ابی زنگی ات

باران

سایه جان نوشته هاتو تقریبا خوندم نمیگم درکت میکنم ولی میفهمم [گل] دوس داشتی به منم سر بزن

امیر

راستش از وب های زیادی دیدن کردم ولی... تو رو به خدا بزنگ کارت دارم شاید بتونیم دوستای خوبی واسه هم باشیم