ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم... با ما منشین وگرنه بدنام شوی

قرار بود با هم مست کنیم و شعر بخوانیم... از فانتزی های یکسال اخیرمون بود .... با نصف شیشه بلوگا و چند نخ سیگار مست شدیم ... من به جای حس شعر خوانی میل به رقص داشتم... یادم نمی آید چه ترانه ای گوش می کردیم ولی ضرباهنگی داشت که می کوبید جایی میان جناغ سینه ام و وادارم می کرد به حرکت ...بعدتر نشستیم به حافظ خوانی :


تاب بنفشه می دهد طره مشک‌سای تو

پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو

 

دیگر صدایت رو به خاطر نمی آورم از آخرین باری که صدایت رو شنیدم چند صد روز می گذرد؟ هر چه به لحن صدایت فکر می کنم و ریتم خنده ات چیزی به یاد نمی آورم ..

عین برایم می خواند:

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

شراب لعل و جای امن و مهربان ساقی

دلا کی به شود حالت اگر اکنون نخواهد شد

 

دلم برای آن سفر دونفره مان تنگ شده برای آن اردیبهشت مستانه دور که تمام روزت برای من بود و جانت و‌ احساست ....روزی که به تمامی آنِ من بودی... و من هیچ ساعت و وقتی بعد از آن حالم به خوشی آن روز نبود و نشد... لعنت به ودکا که تمام خاطرات دورت را می آورد جلوی چشمت با همان کیفیت


شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو

 

دروغ چرا؟ لحظه هایی هم هست که گیج و گنگم و‌ نمی دانم که از زندگی چه می خواهم .”عین “ عشقی را از دست داده و من تو را سالیان سال پیش پشت سر گذاشتم. همدرد نیستیم ولی به هم شبیه هستیم شاید همین یکی از وجوه مشترک دوستیمان شد ... که تا نیمه شب مست کنیم و شعر بخوانیم....


شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

 

یک روز باید با عین سفر برویم به جایی که بشود در خیابان مست بود ...مست شویم و شعر بخوانیم و برقصیم.. “عین “مست شود که مردی رو فراموش کند و من مست شوم که بدون احساس گناه تو را به یاد بیاورم.....


خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو

که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد

/ 1 نظر / 676 بازدید
ghortosht

قشنگ و بااحساس نوشتین.مثل همیشه.مثل قدیما.