یاد یک روز

پنج نفری دور یه میز نشستیم... من هستم و سارا و شیرین و دوست پسراشون... با خودم فکر می کنم من اینجا چی کار می کنم؟ با اینها ... و بعد یادم میاد که به اصرار سارا اینجام ... انقدر اصرار کرد که نتونسنتم نه بگم... اونها حرف می زنند و من ساکتم... جلوی من کافه گلاسه است و جلوی اونها شکلات داغ... حتی در نوع انتخابمون هم فرق داریم... فکر می کنم اگه اینجا بودی چقدر با این پسرها فرق داشتی... تو, با اون ریش پروفسوری و شلوار جین و کتونی معمولیت هیچ تشابهی با این پسرها نداری که موهای fashion دارند و لباسهای مارک پوشیدن... سارا ازم سوال می کنه... یادم میفته کجام و باز می پرسم از خودم که اینجا چی کار می کنم...

دخترخاله هام می خوان با دوستهاشون برن پارک... من می خوام برگردم ولی بازم سارا اصرار می کنه که باهاشون برم و این بار بقیه هم...

نشستم روی نیمکت و به استخر آب و فواره ها زل زدم و بچه ها قدم می زنن... فکر می کنم اگه اینجا بودی باهام قدم نمی زدی... می نشستی اینجا کنارم و فلسفه می بافتی و راجع به آینده پزشکی تو صد سال آینده حرف می زدی و من بدون اینکه یک کلمه از حرفهات رو بشنوم محو تماشای نگاهت می شدم... لعنت بر من که اینقدر احمقانه می خواهمت...

بر می گردیم خونه... من رو تخت دراز می کشم و سارا و شیرین مرتب امروز رو با جزییات مرور می کنند و می خواهن من هم تو این مرور سهیم باشم ... فایده ای هم نداره که خودم رو به خواب بزنم...

از اتاق بیرونشون می کنم... حالا تنها هستم...یه لطفی کن و به خوابم نیا... می خواهم چند ساعتی فراموشت کنم...

/ 23 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آ د م ..

از من به تو نصیحت نسیم جان .. اگه دوست داری دکتر بشی دور و بر عشق و عاشقی رو خط بکش .. اینا همش کشکه ... میگی نه .. + نوشته هاتئ دوست دارم , ممنون که به من سر زدی , حتما بازم میام ... [گل]

آرمان

چه خوبه که برات تکه و فرق داره با اینایی که دور و ورت می بینی. و چه سخته که بدونی همچین کسی هست و تو میشناسیش و میشناسدت؛ ولی الان نداریش؛ بعدا هم که معلوم نیست...

علی

آخه[افسوس] امیدوارم تو عشقتون موفق باشید من همیشه مطالب وبتون رو دنبال میکنم جواب نظرات رو میدم تا یه مدتی شما هم روز به روز نوشته هاتون دل نشین تر میشه[قلب] وبتون تکه! جدی میگم! تو نوع خودش تکه! مگه میتونم به راحتی فراموشتون کنم

مهربون

سلام عزیزم. وب قشنگی داری. راستی من یه سوال راجع به وبلاگ دارم. اگه حاضری کمکم کنی بهم بگو[گل]

شروینسا

نه نمیخوام امشب رو خواب چشاتو ببینم می خوام که آروم دوباره کنار تنهایی تو با یک دل از جنس غرور باز تورو خط خطی کنم خوابتو از بین ببرم بی تو به رویا بپرم

آ د م ..

حق با شما است . اشتباه شد .. امید وارم که دل خور نباشید .. +++[گل]

alive

بعضی روزا انقدر نبودنش رو حس میکنی که حتی از دیدنش تو خواب هم حرصت میگیره !!! یه موقع هم خدا رو قسم میدی به عزیز ترینهاش که سایشو اقلا ببینی تو خواب ...!!! الان از اون موقع هاست !!!!

مهربون

چه قدر قشنگ مینویسید. واقعا زیبا بود