پراکندگی

از خواب که بیدار می شوم تا چند ثانیه نمی دونم کجا هستم....سعی می کنم یادم بیاد چه خواب دیدم...چشمهایم را به عادت دیرینه می مالم ..خمیازه می کشم.همه تنم کش می آید....هنوز ته مانده ذهنم متصل است به خوابی که دیدم ...

"توی خانه خاله اینا بودیم..داشتم برای همه چایی می ریختم آقا جون هم بود و به اصرار من مانده بود......سینی چایی را گرفتم جلوی آقا جون توی لیوانش یک ماهی کوچک آبیشناور بود..."

بقیه اش یادم نمیاید... اتاقم بوی کسالت می دهد... پتو را کنار می زنم می نشینم لبه تخت ...پایم می خورد به لیوان آب و می ریزد روی کتاب مدار صفر درجه که زیر تخت افتاده است...سریع برش می دارم و صفحاتش را می تکانم....حالا مامان چقدر به جونم غر بزند...کتاب را باز می گذارم لب پنجره که خشک شود...بلند می شوم..کولر را خاموش می کنم.... صورتم را می شورم...خواب از سرم می پرد....خانه شلوغ و درهم است.....دنبال عینکم می گردم...کجا گذاشتمش؟ روی میز کامپیوتر؟ روی اپن؟ کنار تلویزیون؟ پیدایش نمی کنم....صدای اس ام اس مبایلم برم می گرداند توی اتاق...

"منتظر باش میایم دنبالت" 

باید وقتم را تا آمدنت پر کنم....می نشینم پای نت....ولگردی توی نت زمان را می کشد..وبلاگ می خوانم.....یه جور عجیبی نگرانت هستم....و نگران خودم...این انتظار لعنتی آخر هردویمان را می کشد می دانم.....فیلم خانه ای از شن و مه را پلی می کنم....اشتیاق عجیبم برای دیدن چند باره فیلم شاید همذات پنداری عجیبی است که با کتی دارم همانقدر مستاصل توی سکانسی که با برادرش تلفنی صحبت می کند و با گریه می گوید "من احساس می کنم گم شده ام" و یا آن سکانس توی خانه مرد ایرانی وقتی انقدر ناچار است و درمانده مثل یک پرنده زخمی گریه می کند و از مرد می خواهد که ترکش نکند..... به صحنه مردن اسماعیل که می رسم فیلم را استپ می کنم...مهاجر بودن هم دردی باید باشد برای خودش...بد دردی....بالاخص برای آدمی مثل من که شاید کمی شبیه نادی باشم.... آدمی که نمی تواند ریشه هایش را قطع کند...نمی تواند به گذشته اش نگاه نکند....این حس آدم را توی گرداب می کشاند....انگار که بخواهی بپری ولی بندهایی تو را متصل کرده است به زمینی که بهش تعلق داری... همین پروازت را ناممکن کند....انگار که بخواهی با ریشه هایت غرق شوی....واین خوب نیست...زندگی توی این سرزمین  به یک جور دور باطل گشتن تبدیل شده است...مثل مدار صفر درجه

نگاه می کنم به ساعت الان دیگر باید پیدایت شود.....کلید را می چرخانی توی قفل ..میایی توی اتاق ..تصویری که می بینی دختری است با لباسهای تابستانی  و موهای ژولیده نشسته روی صندلی با پاهای آویزان روی میز کامپیوتر.... می گویی: تو که هنوز حاضر نیستی....می پرسم: تو عینک من رو ندیدی؟!!

/ 9 نظر / 115 بازدید
تنها

بسیار زیبا و عمیق چقدر راحت میشه تصور کرد

فرناز

روی چشمهات رو نشون نداد احیاناً يا اينكه تمام فيلم رو بدون عينك ديدي؟

فرنوش

[گل]

محمد

برای منم آنجا که اسماعیل می میرد و پدرش روی زمین سجده کرده است در حال نذر کردن ؛ یک کیلو ارزن برای کبوترهای شاه چراغ و نذرهای متعدد دیگر و مشتهایش که به زمین می کوبد با بازی خوب بن کینگزلی تکان دهنده است.

زخمی

مثل همیشه لذت بردم خیلی خوب می نویسی داشتن چنین هنری هم موهبت بزرگی است :) [گل]

ani

سایه جان کدوم فیلم؟؟مدار صفر درجه؟[سوال]

محمد

فارسی صحبت کردنش یادم نبود، عالی بود، گاهی فقط همین یک تکه فیلم رو می گذارم و نگاه می کنم، حتی خودکشیش با همسرش برام جالبه....

منصور

این ادعای غلطی است که قوم عرب کنونی از دختر بیزارند لطفا حرف یک نفر را به همه تعمیم ندهید منم عربم یک عرب خوزستانی اتفاقا بین تمام همشهری های ما مرسوم است که میگویند؛ فرزند اول دختر باشه نشانه برکت زن هست البته خود شما هم باشید مطمئنا دوست خواهید داشت که یک فرزند مذکر هم داشته باشید چون عموم خانواده ها دوست دارند فرزندی داشته باشند که بتوانند به او تکیه کنند و باری را از بار خانواده را کم کنه و ربطی به عرب و عجم نداره