دورها

یه روزهایی به قسمت اعتقاد نداشتم... برام معنی نداشت... ولی الان معتقدم که اون چیزی که بین من و تو گذشت, فقط تقدیر بود و بس...

نمی دونم چرا دعوتم کردی به اون جشن و نمی دونم چرا دعوتت رو قبول کردم... شاید اون خواهشی که تو چشمات بود و شاید می دونستم که این شاید آخرین روزهایی است که فرصت دیدنت رو دارم... 

دور از تو وایساده بودم و به تو نگاه می کردم که در جمع دوستات و خانواده بودی ... با همه عکس می انداختی و می خندیدی و من از دور نگاهت می کردم... ژست هاتو و اصرار دیگران که با تو عکس بندازند و تو زیر فلش هر دوربین بعداز هر بار که عکس می انداختی به من نگاه می کردی که در سایه بودم و به چشمات خیره شده بودم و به فاصله ای که بین مابود ...

گله ای از تو ندارم...از همون شب به تقدیر اعتقاد پیدا کردم وبه نشدنی ها...به اینکه هر دومون می دونستیم نمی تونیم کنار هم وایسیم و به لنز دوربین خیره بشیم و لبخند بزنیم...

مریم اومد کنارم و گفت: سایه چرا اینجا وایسادی بیا بریم تو سالن...با مریم رفتم و تو رو در میون فلش ها و عکس ها جا گذاشتم...

از من گله نکن.."تقدیر بی تقصیر نیست" خودت بهتر از من این رو میدونی...

/ 25 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شروینسا

تقدیر من اینه که عاشقت باشم هیچی دیگه ندارم که بگم

مترسك

[گل] سلام دوباره مفصل ميام الان يكم شلوغ پلوغم خوبي؟!

کلاغ سپید

فک نکنین من نیومدم ها...من کلی حرف خصوصی با سایه داشتم.[شوخی]

مترسك

سلـــــــــــــــــــام !! خانوم دكتر گل :) خوبي؟ ببين سايه جان، من ميدونم تو چي ميگيا ولي برات يه مثال ميزنم! فرض كن من يه گودباي پارتي گرفتم ميخوام برم مراكش! بعد يهو توي مهموني يه لعبتي رو ميبينم كه ديوونش ميشم ! خوب! من اگه بخوام هركاري ميتونم كنم كه اگه بشه بهش برسم...نه؟ ميتونم نرم ميتونم عقب بندازم ميتونم ازون ور باهاش صحبت كنم ...هان؟! بعد من هيچ كدوم ازين كارارو نميكنم ميگم ببين ! تقدير اين بود الان من ببينمش كه دارم ميرم! اي خاك بر سرم كنن الهي كه من اين نخواستن و ترجيح اولي رو انداختم گردن تقدير! تقديرم كه زبون نداره! در نتيجه من چاق ميشم ميدوني چي ميگم؟! ببين اگه دو نفر همديگرو بخوان هيچ قدرتي نميتونه جداشون كنه! اين نظر منه... [نیشخند][گل]

مترسك

to mehrnoosh: در گوشي نداشتيما ! [دروغگو]

آزاد

سلام دوست خوبم گاهي چقدر سخته پذيرش تقدير... اما تقدير، تقديره و راهي نيست انگار...

آرمان

من با مترسک موافقم. وقتی یکی رو عاشقانه میخوای، فقط به همین فکر میکنی که میخوایش، و بقیه ی خواسته هات بیدرنگ کنار میرن. شاید درست تره که بگیم تقدیر این نبوده که شما دیوانه وار عاشق هم باشید. انگار این حس خواستن به اندازه ی کافی نبوده، یا شایدم فرصت نکرده به بلوغ برسه تا بتونه همه چیزو به نفع خودش تغییر بده.

بهمن سیرخون

بدون موسیقی چشم آذر حتما نوشته هات یه چیزی کم داشت از وبلاگ شما لذت میبرم . پایدار باشید چه با تقدیر چه بی تقدیر.

فریاد

تقدیر هم همیشه اینگونه نیست... نمیدانم شاید باور من ناسور این تقدیر ها نیست...