باخته و برندمون هیچ....

خرداد دیگری هم گذشت سیِّد.... خرداد عجیبی بود.... باز هم آبستن حوادث.... خرداد 76 اولین باری بود که شناختمت....هنوز به سن قانونی رای دادنم یک ماهی مانده بود....روزگار روزگار تغییر بود و من فکر می کردم از صنف شما هم مگر کسی پیدا می شود که به اصلاح فکر کند...خیلی زود عاشق لبخندت شدم.....محو حرف زدنت شدم....آنطور که از گفتمان بین ملتها حرف می زدی....

.می دانی من فرزند سالهای جنگم سید...و تو اولین کسی بودی که از صلح حرف می زدی...از آشتی....اولین کسی بودی که دندان تیز نکردی برای دریدن....شعار مرگ بر و مرده باد ندادی....تصویر خندانت  که جایگزین همه چهره های عبوس شده بود نوید روزهای خیلی بهتری می داد....خیلی بهتر

ولی روزهایی که گذشت نه آنطور بود که تو خواستی و نه آن چیزی شد که ما فکر می کردیم.... اتفاقاتی که افتاد...خونهایی که ریخته شد بگیر و ببند های فله ای...همه و همه در کنار سکوت تو و دست آخر وقتی گفتی: من آن قهرمانی که شما فکر می کنید و دنبالش می گردید نیستم...یه جور سرخوردگی در امثال من به وجود آورد....یه جور یاس که نشان داد محافظه کار تر از آن چیزی هستی که بتوان به چشم یک منجی نگاهت کرد....همین باعث شد که سرخورده بشم... که دیگر دوست نداشته باشم که سهمی در انتخاب داشته باشم....و اونوقت بود که بعد از هشت سال هر چه رشتی (هرچند کم...هرچند مختصر) پنبه شد و کسی به جایت آمد که نتیجه اش را خودت می دانی...

 این خرداد که گذشت من رای ندادم...  نتوانستم با خودم کنار بیایم.....نمی توانستم دوباره بروم صندوق سفید رنگ را ببینم...انگشتم را جوهری کنم و بیرون بیایم...نمی توانستم صبح که از خواب بلند شوم یکبار دیگر آن صبح خردادی چهار سال قبل را تجربه کنم.... من هنوز از یاد آوری آن خرداد اشک می ریزم....از یاد آوری آدمهایی که قرنطینه شدند...در بند شدند....تجاوز و شکنجه شدند....این چهار سال سالهای سختی بود سید....روح من زخم خورده سالهای قبل است....آسیب دیده و خراش خورده است.... سخت می پذیرد و باور می کند....

این خرداد هم گدشت سید....فصل دیگری در راه است....این فضایی که شما و ودوستانتان  آفریدید بوی گشادگی می دهد....فکر باز شدن روزنه ها وقتی همه جا تاریک است زیباست و نوید بخش ...هرچند اگر  روزنه ها کوچک باشد و نور اندک.....شادی طفلی است که مدتهاست در این دیار گم شده است....باشد که این خرداد فصلی نو باشد برای سرزمینم ....

دلم می خواهد که این را باور کنم سید...عجیب دلم می خواهد

/ 9 نظر / 140 بازدید
...

سال 76 قبل انتخابات گفتند تقلب خواهد شد. گفتند مینویسیم خاتمی میخوانند ناطقی. گفتند کل جریان طرفدار حکومت از هاشمی و سپاه و صدا و سیما گرفته تا خود رهبری طرفدار ناطق نوری هستند. ولی خاتمی پیروز شد. خاتمی که تمام قد درمقابل هاشمی بود با اختلاف بالایی پیروز شد. و جریان مقابل برای حفظ حیثیت هم حاضر نشد یک رای به نفع دیگری جابجا کنه. و دولت پیروز تا جایی تاخت که تمام ارزشهایی که بخاطرش خون هزاران جوان ریخته شد را لگد مال کرد. گفت گفتگوی تمدن ها در مقابل ایران برای اولین بار جزو سه کشور محور شرارت قرار گرفت. گفت ولی ندید واقعیت های کثیف دنیای امروز را... دهنمکی گرچه شخصیت خیلی جذابی نیست ولی حرف حق از ار هرکسی شنیدنیه: http://dehnamaki.blogfa.com/post-637.aspx راستی سایه خانم فکر کنم در عنوان این مطلبتون اشتباه تایپی داشته باشید.

محکوم

آنقدر زخم خورده ایم که دیگر کورسوی امیدمان هم رو به خاموشی ست

مونا

به امید فردایی بهتر....

ماشا

سلام گرامی دوست مهربان. ایام به کام و لحظه هایت سرشار از شادمانی. واتوره با غزال غزل ها به روز است و چشم به راه نقد و نظرت.

دلفین

من هم نتونستم به آدمی که همه امید بسته اند، اطمینان کنم، به اینکه وعده ها تو خالی نباشد، امیدوارم روح امید جامعه به همه ی سوراخ سنبه های برود و تاریکی را حذف کند.

گندم

سلام خاتونم این روزها جای بارقه ی امید،به جای شور و اشتیاق تنها مایع دونده میان آوندهای تنمون یاس و میان وسعت ساکن روحمون خیرگی یک نگاه مضنونه. فی الواقع رهایی این روزها مفهوم دیگه ای داره ولی به هر وصف برات آرزو می کنم دلت همیشه پرازشوق و امیدواری باشه نازنین خاتونم.

ماشا

سلام دوست من. ایام شادو دلخواه برایت ٱآرزو دارم. واتوره به روزاست و چشم به راه دیدارت.

مونا

از مرداد هم گذشته. کجایی