وارث

1

 دراز می کشم روی تخت..ملافه رو می کشم روی پاهام و دکمه های پیراهنم را باز می کنم.....سردی ملافه ناشناس کمی لرزه به جانم می اندازد....اتاق نیمه تاریک است و من منتظرم....دکتر می آید تو...پیرمردی است مسن شبیه دایی جان ناپلئون...پاپیونی زده به گردنش و خمیده راه می رود....می آید می نشیند کنار تخت و پروب را می فشارد روی مثانه ام....انگار بالاخره آن همه مایعی که تند تند خورده ام اثر کرده و مثانه ام زیر پروب در حال انفجار است....دکتر پروب را می گرداند زیر شکمم و حرف می زند با من و من سعی می کنم زیر فشار مثانه ام تاب بیاورم... و او همچنان که به مانیتور خیره است راجع به وضع جسمانیم می گوید و ازم تند تند  سوال می پرسد:ریزش مو داری؟ زود عصبانی می شوی بعد هم زود پشیمان می شوی؟ به دکتر ت. گفته بودی که خودت پزشکی؟ کار می کنی؟ درس می خوانی؟ کی می خواهی امتحان بدی؟ به زنان و زایمان علاقه داری؟ نه؟ پس چی؟  دانشگاهت کجا بوده؟ اضطراب چی؟ داری؟ از کی متوجه علائم شدی؟ می دانی بیماریت ژنتیکی است؟ از خانواده مادری... راستی ایران همان بهشتی است؟  آهان همون دانشگاه....من آروم جواب سوالهایش را می دهم مثانه ام امانم را بریده... خودم هم طنین صدایم را نمی شناسم...نگاه می کنم به لباسهایم روی کاناپه و دلم می خواهد زودتر به آنها برسم.........

2

داشتم پرده گوشش را معاینه می کردم که متوجه حرکت غیر عادی صورتش شدم.. سرم را که بالا آوردم پوزخند احمقانه ای زد که شما تازه آمده اید اینجا؟ گفتم نه..اخمهایم را کشیدم پایین و دوباره خواستم اتوسکوپ را وارد گوش کنم که شروع کرد به مزخرف گویی ...بیرونش کردم از اتاق بدون اینکه برایش دارو بنویسم... عصبانی بودم نه به خاطر حرفهایش نه به خاطر پوزخند تحقیر آمیزش، به خاطر خودم احساس بدی داشتم .. زنانگی هیچ وقت برایم حس بدی نبوده... هیچ وقت به چشم یک فاجعه و یا بدبختی نگاهش نکرده ام ...ولی گاهی حس غمگینی بهت می دهد...اینکه همیشه  برای اثبات خودت باید بجنگی و با کوچکترینها ممکن است که برای همیشه از هم بپاشی...اینکه گاهی بین نابرابریها مجبور به انتخابی وقتی شرایط اصلا عادلانه نیست... اینکه اگر مرد باشی کافی است که  فقط یک پزشک خوب باشی ولی زن که باشی باید خیلی چیزهای دیگه هم باشی....باید بتوانی در یک زمان هم همسر خوبی باشی و هم مادر باشی...بتوانی نگاههای تحقیر آمیز را تحمل کنی و گاهی حرفهای تهمت آمیز را به جان بخری....و همیشه این تفکر بیمارانت آزارت دهد که  وقتی بنا به درمان باشد پزشکان مرد را به زن ترجیح می دهند....

3

فیلم زنی در برلین را با هم دیدیم...خاطرات واقعی زنی در انتهای جنگ جهانی دوم که در برلین تحت اشغال شوروی سابق است...نمی دونم چرا هر دومون بعد از تمام شدن فیلم تلخ بودیم و ساکت....شاید چون کشور ما هم در آستانه جنگ است و شاید یک اشغال نظامی....شاید چون داستان کاملا واقعی بود...و شاید فقط به این خاطر که هر دو زن بودیم.... 

پ.ن:وقت نوشتن این پست دنبال این نبودم که بگویم که زن ها برترند یا مردها...فمینیست هم نیستم...این پست فقط شرح افکارم است و همین و بس....

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنها

ایشالا که زودی خوب شی فهم حق زنان فمنیست نیست، حق یعنی تعادل و در خط میانه حرکت کردن فمنیست از اونور بوم افتادنه حق خوری در جامعه ما بسیار زیاده، انواعش هم هست، آگاهانه و ناآگاهانه و مقوله زنان در بسیاری از موارد ناشی از فرهنگ جامعه ماست، همون فرهنگی که سروصداش گوشمون رو کر کرده اما الحق و الانصاف صدای طبلی است توخالی، در همه زمینه ها هم هست و البته در زمینه حقوق زنان پررنگتره همه باید برای از بین رفتن اینهمه کژیها و بدیها تلاش کنند، از یک خانواده، از گروه های کوچک دوستان، از همکاران و ... تا کم کم به بار بشینه و این راهیه که نتیجش مستحکم و مستدام خواهد بود، هر چند طولانی... به امید روزی که ارزشها در جامعه ما بازتعریف بشن و جای ضدارزشهای فعلی رو بگیرن

زخمی

امیدوارم در ایران جنگ نشود. امیدوارم شعور مردم بالا برود و تو دیگر مجبور نباشی برای بیان خودت داد بزنی. انیدوارم بیماری موروثیت جدی نباشد اذیتت نکند [گل]

مونا

اول زنان باید خود و توانایی های خود را باور کنند.

کویر

این جنگ در ایران هم وجود دارد متاسفانه ولی برنده ای ندارد و ادامه دارد...

گیتی

کام من هم تلخ است ازین حقارت روح

مونا

اگر کسی نقطه ضعف نشان ندهد دیگران جرات نمی کنند جسارت کنند.

محمد

برخلاف من، خوب است که از نوشتن افکارت هراس نداری، و خوبتر به جساتی که او را برای احترام نگذاشتن به افکارت از اتاق بیرون کردی.

ani

تفکرات احمقانه تغییر ناپذیر... [عصبانی]

کیوان کاکی

تو این کلمه وارث من فرهنگ عرب هزار و چهارصد سال قبل رو می بینم. ما خودمون نمی دونیم وارث چی شدیم. وارث مهریه و جمله ی نساوکم حرث لکم و ...