اگر حوصله نداری نخوان!

"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورند و می تراشد" بوف کور_هدایت

بعضی حرفها را نمیشه زد...حتی نمی توان نوشتشون... بعضی چیزها همینجور می ماند بیخ حلقت و حتی بغض هم نمی شود و تبدیل می شود به یک درد تیز زیر سینه چپت...یا یه حزن توی نگاهت....و یا گاهی یک آه می شود لابلای حرفهایت....وقتی دوربرت رو نگاه می کنی بدتر هم می شود...دوستهایی که یکی یکی می روند و دل می سپارند به غربت و تو دنیای مجازی طوری رفتار می کنند که انگار همه چی خیلی عالی می گذرد...و بعد میبینی بیشتر از ما که اینجاییم اخبار ایران رو دنبال می کنند و از ما بیشتر نگرانند....دور بر آدم دردهای زیادی هست که هرچه سعی کنی نگاهش نکنی باز می آیند جلوی چشمت...هر چی میونبر میری و میزنی به کوچه علی چپ باز هم میان و اونجا هم پیدات می کنن...مریض می آید چونه می زند سر دو تومن حق ویزیتی که می دهد و همه اجدادت رو می آره جلو چشمت که نداره بده.......بعد یه آگهی می زنن تو درمانگاه که حدیث اومده در باب فواید حجامت که چنین است و چنان ...اونوقت ملت صف می کشن برن کمرشون رو باد کش کنن و چلک وچلک خونشان رو بریزن تو لیوان که لخته شه و بریزن دور و اگه بخوای بگی که عزیز دل من برین خونتون رو اهدا کنین اونوقت چشم غره میرن که نگو بابا بگذار یه چند قرون هم گیر ما بیاد...اصلا گیرم که به مریضها هم بگی این چیزها رو...جوری نگاهت می کنن که انگار هیچی بارت نیست و کسی نیست به اینها حالی کند که اون موقع سازمان انتقال خون نبوده که آقایون حدیث می دادن... بعد شب میری خونه تلویزیون رو روشن می کنی سریال ساخته اند با محوریت بیمارستان ...اونوقت فرق رزیدنت رو از اینترن نمی دونن....طرف سن مادربزرگ من رو دارد اینترن است و اون یکی هنوز سی سالش نشده جراح قلب و عروقه...متخصص مغز و اعصاب میگه GCF مریض رو چک کنین و نمیرن یه سوال بپرسن...حتی کمک بهیار آی سی یو هم می داند GCS چیه ....بعد مقایسه می کنی همه اینها رو با سریال ER اونوقت می فهمی اونها کجای کارن و ما کجا...همین است که مریض می آید چهار صبح جلوی من می نشیند و معلوم است که تریاکش رو تازه کشیده و می گوید نمی دانم چرا یک هفته ایست همه بدنم درد می کنه و وقتی توضیح می دهی اینجا اورژانس است و شما باید این دردهای مزمنتون رو ببرید درمانگاه...طلبکار هم می شود که پس چرا باز هستید و به داد مریض نمی رسید و نمی گوید اگر همون لحظه یه مریض قلبی بیایدو بگویند دکتر کجاست می شنوه درحال نوشتن ویتامین ث برای آقا میباشم....اگه بخوام بنویسم باید تا صبح بنویسم....بی خیال فکر می کنم بیعار شده ام....شبیه کسی شده ام که انقدر کتک خورده که دیگه جای کتک سر شده و دردم نمیاد...دیگه حتی تذکرات این ریش و پشمیها رو هم به هیچ حساب می کنم که نگران عقب رفتن شالم و یا لاک ناخنهایم هستن....دیگر برام مهم نیست که مردان سرزمین من ممکنه با چند تا تار موی من و یا لاک ناخنم به گناه بیفتند.. و انقدر ندید بدیدن که اگه من یا دخترهای دیگه خودمون رو نمدپیچ نکنیم ممکن است تو خیابان به ار*گا.سم هم برسن....

حرف بسیار است ولی دیگر حوصله اش رو ندارم...

 

 

/ 14 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آبجی کوچیکه

بله حرف بسیار است اما کو حوصله ؟نه حتی برای خوندنش که برای نوشتنش هم حوصله نیست..اینجاایرانه سایه خانوم.. و من متاسفم برای خیلی چیزا ..[ناراحت]

فرناز

چشمهای مردان سرزمین من............فیبر نوری دار مستقیم به ...... می فهمم ترو سایه

مریم

هیچ چیز اینجا سرجایش نیست... بدبختی و عدم مدیریت صحیح و.........دیگه چی میشه گفت وقتی قبض برق 260هزاری برای خانواده سه نفره ی کارمندی میاد که ماهیانه مرد خانواده 430هزار حقوق دریافت میکنه و با نهایت قناعت زندگی می کنن و اعتراض اونا به اداره برق و رسیدگی نکردن اونا که مشکل از ما نیست و باید این هزینه همون 260 هزار رو بدین!!! نمی دونم چی بگم ....اینجا هیچ چیز سر جاش نیست

مهرنوش

سایه, الان داشتم فکر میکردم بالاگ همین وقتا به درد میخوره, اینکه آدم وقتی دلش از همه جا پره بیاد و هر چی میخواد بنویسه..باهات موافقم, من چند دقیقه از اون سریال رو دیدم و دقیقا حرف تو رو زدم, توی سریال های خارجی همه اونایی که نقش پزشک یا پرستار رو دارن, علم اون شغل رو هم دارن اما اینجا نه..ای بابا سایه جانم, توی این مملکت که دزد نگرفته پادشاهه, از کی قراره توقع داشته باشیم؟علی آبادی رو دیدی؟!!!

مهرنوش

آهنگ " اینجا, هیشکی سر جاش نیست" کیوسک رو شنیدی؟!

محسن کاکی

"دیگه حتی تذکرات این ریش و پشمی ها ....دیگر برایم مهم نیست که مردان سرزمین من ممکنه ... و انقدر ندید بدیدند که اگه من یا دخترهای دیگه...." من حرف زیاد دارم راجع به این ریش و پشمی ها. آن عرب صحراگرد دروغی گفت و با شمشیر و خون ریزی آن را به ملت خویش و سرزمین پارس قالب کرد. فلان قاتل خیبر را معصوم خواند و ملت از همه جا بیخبر من او را پاک و منزه از هر گناه خواندند. پای منبرهایشان مردان امروز مملکت من را به اسوه گرفتن از اویی که خون بسیار مظلومانی از یهود و عرب را ریخت سوق داد. از او بتی ساختند و من چه کودکانه باور کرده بودم نیکی آن عرب را. مردان سرزمین من فریب خورده اند. و این را نیز خوب می دانم هر چه باشند قاتل نیستند. این دروغ های تاریخی این مملکت را به دروغگویی و هزاران کثافت کاری دیگر انداخت. حکومت این ریش و پشمی ها نیز بر اساس آن دروغ است. این است که می ترسد آن دروغ برملا شود و هر چه ریسیده است پنبه شود. دیگه ظرفیتم تموم شد

زخمی

خیلی چیزهای دیگه هم هست که من دلم هوس کرده بگویم اینکه مردم خشم و حسادت و رقابتشون رو همین جوری رک و پوست کنده با یه آجر تو سر هم خالی می کنن و هیچ به روی خودشون نمیارن که این اخلاقیات چقدر ناروا هستند. مردم خیلی با خیال راحت زندگی میکنند و دیگر خلوتی ندارند تا وجدانی بیاید و بیدارشان کند.

پری گلی

اوه.[افسوس]سایه زندگی همینه.پر از تضاد و لحظه هایی که می خوای همه ی اونچه اسمش زندگیه رو بالا بیاری.ولی خب همه ی لحظه های قشنگی که از ته دل می خندی یا یه نفس عمیق می کشی و دلت تبدیل به یه لبخند بزرگ میشه،می ارزه به این ههمه تلخی و روزمرگی. کافیه بخوایم التیامی پیدا کنیم برای زخم های روح.گاهی این مرهم اونقدر ساده و نزدیک و در دسترسه که نمیبینش.و اشکال کار همین جاست. لبخند بزن بانو.زندگی در هر صورت در جریانه..روحت رو به جریان پرتلاطم زندگی بسپار.