truly,deeply,madly

 بدنم از تو می لرزید...یه جور تنش بود ...شاید از هیجان اولین بوسه مان....مچ خودم رو گرفتم که های دیدی چطور خودت را باختی....سعی کردم به خودم مسلط باشم...ولی هنوز درونم می لرزید....فکر می کنم که متوجه شد...چون من رو به خودش نزدیکتر کرد...

اتاق نیمه تاریک بود....سرم توی گودی گردنش و بوی عطری که خودم برایش خریده بودم و صدای ابی که می خوند:

با تو این تن شکسته داره کم کم جون میگیره

آخرین ذرات موندن توی رگهام نمی میره

می دونست چقدر ابی دوست دارم...حتی آهنگی که دوست داشتم رو انتخاب کرده بود....یه جورایی همه برگهای برنده دستش بود...رگ خوابم را می دونست و این برایم هم خوشایند بود و هم ترسناک.....

باتو من مالک دنیا ,با تو در نهایتم من

با تو انگار تو بهشتم ,با تو پرسعادتم من

نمی دونم سعادت تکرار لحظه های عاشقونه پر از آرامشه یا نه....نمیدونم دیر باوری من نسبت به آدمها. تو کجای زندگیم ریشه داره.....اینکه همیشه شک دارم که دوزخ جایی میان بهشت پنهان شده....ولی اینبار دلم می خواست که این لحظه ها همیشگی باشه....دلم می خواست باور کنم که جهنمی در میان بهشت نیست....و این آرامش تکرارشدنیه....

با تو شاه ماهی دریا ,بی تو مرگ موج تو ساحل

با تو شکل یه حماسه ,بی تو یک کلام باطل

با تو انگار تو بهشتم ,با تو پرسعادتم من

 "با من زندگی کن سایه" طنین صداش محکم بود و در عین حال آرام....باز همه تنم شروع کرد به لرزیدن.....

 

/ 6 نظر / 47 بازدید
بلاگ دایر

وبلاگ خود را به فهرست وبلاگ های فارسی اضافه کنید. www.blogdir.ir

محمد

آنقدر دوست داشتن و جواب مثبتت برایش مهم بوده که همه ی رگ های خوابت را آماده کند، آهنگ ها، فضای رمانتیک و .....و همین که محکم این درخواست را از تو کرده، آغازی خوب است، سعادت تکرار همین لحظه های عاشقانه و پر از آرامش هست، در تکرار و خلق چندین باره اش کوشا باش، باشید.....مانند همیشه زیبا و سرشار از احساس نوشتید...

زخمی

لحظه های اوج... دوران شور و سرکشی... زهر آمیخته به عسل...

زخمی

منظورم از زهر آمیخته به عسل دادن بار منفی به نوشته نبود درستش این میشد به نظرم عسل تلخ ... شاید

نساء

چه لحظه های هیجان انگیزی............ چه لحظه های دوست داشتنی....یاد آوری این لحظه ها تپش قلب آدمو بالا می بره......

م.ا

وهم شد یا رویا؟