روزگار غریبی است...

همه کانالها رو مرور کرده و هر اخبار رو از هر کانالی که زیر هجوم امواج, باقی مونده  گوش داده... حالا غمگین و خسته نشسته روی اون راحتی قدیمی و فکر می کند...

می روم کنارش و می گم چی شد؟ میگه دو نفر مردن... می دونی؟ می گم آره.. شنیدم.. میگه اگه هنوز جوون بودم ومی تونستم تو خیابونها بدوم می رفتم... نشستن و نگاه کردن رو دوست ندارم...می گم  مگه سی سال پیش نرفتی حالا این نتیجه اشه...میگه فقط باید اون موقع بودی تا بتونی درکش کنی و بفهمی... فقط هجده سالم بود اون موقع... تو خیابونها راه می رفتیم شعار میدادیم روزنامه می فروختیم و وقتی حمله می کردن فقط باید می دویدی...باید با گروه می دویدی.. یه دفعه  فرار کردیم و توی یه مغازه رنگ فروشی قایم شدیم و مامورها توی مغازه ها هم اومدند و ماپشت قوطی رنگها بودیم...شعارهامون خیلی خوب بود سایه...یه اهدافی داشتیم و حاضر بودیم براش بمیریم ...ما آزادی می خواستیم همین...ولی حالا باز هم همینو می خوایم... خنده دار نیست ؟...خندید ولی من دیدم که گوشه چشمش اشکی نشسته و همین است که بغلطد روی گونه هاش...

گفتم پاشو بخواب مامان...این قصه سردراز داره....بلند شد و گفت آره سهم مااین روزها همین است خواب و خواب...

/ 19 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کویر

خیلی فرق هست بین اون موقع و الان...

بلانش

تلخ است اینروزها درد دارد اینروزها

رها(هنوز هم ... )

غیرت عشق بیاموخته ام از ابلیس که به دستور تو هم غیر تو را سجده نکرد

مهرنوش

امیدوارم ما یه روز یا یه شب با همین حسرت به بچه هامون راجع به این روزا نگیم..گرچه نمیدونم باید چی بگیم.

ناشناس سلام . نويسندگان، روزنامه نگاران و هنرمندان بيمه تكميلي و همچنین بیمه عمر و حوادث مي شوند . با سرچ کردن متن ( نويسندگان، روزنامه نگاران و هنرمندان بيمه تكميلي مي شوند ) در سايت گوگل می توانيد به متن کامل اين خبر برسید... با سپاس : ناشناس

روهان

مثل موج ... میان می رسن به ساحل و همه چی رو در هم می کوبند بدتر از اونی که این روزا کانالها نشون می دن ...خیلی بدتر پ.ن شاید من اون روز نباشم ولی تو حتما هستی !

آزاد

سلام سایه جان ایرانی ها صد ساله که دنبال آزادی هستن... نمیدونم کی به این آزادی می رسن و تا کی باید جوانان کشته بشن... به خدا هر روز که خبر کشته شدن کسی رو می شنوم، داغون میشم. ولی ما هم خدای خودمون رو داریم و ته دلم این امید هست که به آزادی می رسیم.[گل]

زخمی

چه مامان با درک و احساسی... بهش حسودیم شد

آبجی کوچیکه

عجب پستی بود سایه .کاملا تحت تاثیر قرار میده آدمو این برای مامانت[ماچ]

سوگند

سلام سایه جون خیلی خوب می نویسی تو رو خدا زود زود مطلب بزار