اشکها....

عصبانی بودم....هنوز هم هستم....ولی نه به اندازه چند ساعت قبل....دراز کشیدم روی تخت و اشکهایم آرام آرام سر می خورند و گم می شوند لابلای موهایم....چشمهایم را می بندم... نه! این این اشکها کنترل نمی شوند....هنوز هم متلاطمم و آشفته...حرفهایش هنوز توی گوشم است: اینطور که تو فکر می کنی نبود سایه و صدای خودم که بر سرش فریاد می زدم که نمی خواهم دوباره صدایش را بشنوم....حالا دیگر همه این حرفها و داد و قالها رنگ باخته اند و من ماندم و سکوتی که گاهی هق هقم می شکندش و سیل اشکهای مدام که ازشان متنفرم....ازاین اشکها که بعد از هر تلاطمی ضعیف و رقت انگیزم می کند... اینکه جا و مکان نمی شناسند و بعد از هر بار که عصبانی و خشمگین می شوم چنان شروع به باریدن می کنند که توان کنترلشان را ندارم و منتظرند تا بعد از هر طغیانی آنقدر ببارند تا هرچه بیشتر ترحم برانگیز و ناتوان جلوه کنم...

هنوز هم عصبانیم ولی این اشکها که نمی دانم از کجا قدرت می گیرند ناتوانم می کند و بدتر ازهمه اینکه در اختیار من نیستند....

/ 20 نظر / 50 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه

امان ازین عصبانیت های عاشقی !.. سلام سایه عزیز[گل]

شیبا

اشک خوب است ... من وقتی عصبانی میشوم سکوت میکنم ... اشک که بریزی آرام میشوی ...چشمانت میسوزد ...سر درد میگیری اما آرام میشوی .... اما وقتی سکوت کنی بیشتر عصبانی میشوی ... تمام وجودت درد میشود .. قلبت میسوزد ... ساعتها میمانی تا آرام شوی بعد تازه اشک ها می آیند...آن هم اگر بیایند و ناز نکنند ... اشک خوب است ....

گیتی

لعنت به اشکهای بی موقع

کویر

می شکند ولی گاهی نمی میرد.قلب

محمد

شاید خانم ها این جمله را برایت گفته اند، مردها اینطور فکر نمی کنند.

همون

من که همیشه با خودم تکرار می کردم : ای بغض فروخورده مرا مرد نگه دار تا دستش خداحافظی اش را بفشارم .. اما دریغ که بغض هم مرا شکست .....

فرناز

من نیز هم...همینطورم و اینگونه بودن رو می شناسم

وارث

معمولا آدم وقتی عصبانی میشه گریه نمی کنه(البته معمولا)توی این نوشته یه جیزهایی گم شده.

آرتميس

سلام سايه جون.من اين حالو ميشناسم.و سايه جون الان ماه هاست كه اكثر شبا اين طورم.و بدتر از همه اينه كه تو نخواي بيان و اونا بخوان با فرياد بيان بيرون و مجبور باشي سرتو تو پو گم كني تا صداي هق هقت ...و بدتر و بدتر از همه ي اينا پف چشاست كه تمام فردا رو تو خونه زندانيت ميكنه.و برا هر كدوم از اهاليه خونه يه دروغ به ارمغان مياره.چه درد داره ديدن خودت تو آينه.تا شب از آيينه فراري هستي و شب دوباره اشك و ضعف تلاشه بي نتيجه تو برا كنترلش.....