این سه زن

دارم اتاقم رو مرتب می کنم... این چند وقت که سرم تو کتابها بوده همه جا رو گردو خاک گرفته و اتاقم شبیه اتاق کسایی شده که بعد از یک سفر طولانی به خونه برگشتن...قفسه کتابهام رو خالی می کنم... گردو خاک ها رو از کتابهابا دقت پاک می کنم...و توی قفسه می چینمشان...لابلای کتابها  چشمم می خوره به کتاب این سه زن  نوشته م.بهنود... یادم میاد_خوب _هم یادم میاد اون روزها رو... این کتاب رو هنوز با دقت نخوندم... چه قدر اون روزها سرم شلوغ بود و دریغ از یه وقت خالی برای کتابی که برای خوندش پرپر می زدم و بعد هم که وقتم آزاد شد دیگه دل و دماغ خوندنش رو نداشتم... می خوام بگذارمش اون طرف قفسه... جایی که جلوی چشمم نباشه... کنار کتابهایی که مدتهاست نمی خونمشون ...ورقش میزنم... یادته اون روز رو؟

ایستاده بودم جلوی قفسه کتابخانه اتاقت...تا حالا کتابخونه خونگی این همه بزرگ ندیده بودم... انقدر کتاب زیاد بود که بیشتر محو تماشای عظمت کتابخونه بودم تا کتابها...گفتم نمی دونستم این همه کتابخونی؟ خندیدی و گفتی شما هنوز مونده مارو بشناسی سایه خانوم...نگاهت کردم وایساده بودی کنار پنجره و بیرون رو نگاه می کردی برگشتی رو به من و گفتی هر کدوم رو که خواستی بردار و ببر... گفتم جدی بردارم؟ گفتی آره نگاهم رو چرخوندم لابلای کتابها و این کتاب رو بر داشتم این سه زن ... گفتی بیشتر بردار هرکدوم که می خوای... نگاه کردم به جای خالی کتاب وسط اون کتابخونه...انگار ترکیبش رو به هم زده بودم...گفتم نه همین رو فعلا می خونم بقیه باشه بعدا...

نگاه می کنم به جلد کتاب و کاغذهاش که رنگ گذر روزها رو به خودش گرفته کتاب رو پاک می کنم و  با دقت گرد و خاکهایش رو می گیرم و می گذارم جلوی چشمم...نمی خواهم جایش میان کتابهایم خالی باشد...

 

      

/ 13 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهمن سیرخون

این از اون کتابهائیه که منم خیلی وقتها خواستم بخونمش ولی به فردا واگذارش کردم درک میکنم مخصوصا اینکه شما تعلق خاطر هم به صاحب اول آن داشته اید ....

پری چهره

ه زیبا این کتابو خیلی وقت قبل ترک خواندم جالبه. راستی چند جلد کتاب داری توی کتابخونت؟

روهان

این کتاب و نخوندم . ولی حتما تهیه می کنم و می خونم . فقط خانوم کتر کوچولو ، بگو جای خودش هم خالیه ؟!

سامان

جالبه...خیلی مانده ما رو بشناسی... خیلی

آبجی کوچیکه

اما من تمام کتابایی که ازش داشتم رو بردم گذاشتم سر خیابون تا دیگه چشمم بهشون نیفته چون با هر بار دیدنشون یادش میفتادم.بازم خوبه تو نگهشون داشتی سایه

اشک و لبخند(مریم)

وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست ترس بيهوده نداريم ، صحبت از خاطره هاس صحبت از کشتن ناخواسته ي عاطفه هاست کوله باريست پر از هيچ که بر شانه ي ماست گله از دست کسي نيست مقصر دل ديوانه ي ماست [گل]

الهام.......

[گل]