نشسته ای روبروی وجدانم....

می گوید ورق ها را بر بزن...نیت کن....شش برگ بکش و بده به من...

بر می زنم ورق ها را ...چشمهایم را می بندم ....به تو فکر می کنم...به تو فکر می کنم...شش ورق می کشم از لابلای برگها بیرون.....

لیلی می نشیند روبرویم...برگها را در هم بر می زند ...به سه ردیف می چیندشان روی زمین....دو به دو....

دو ردیف اول را یادم نیست ردیف سوم اما یک پنج گیشنیز بود و یک سرباز پیک زیرش....خوب یادم هست....

لیلی می گوید....کلماتش نرم هستند و موزون ....مردی دور از تو ...سرباز پیک را نشانم می دهد...سرباز پیک نگاهم می کند نگاهش آشناست..مستقیم و عریان....ادامه می دهد: پر است از دلشوره ... دلواپس است برایت....  انگار پرت می شوم اعماق زمین ...پشتم می لرزد...سپید بلند بلند می خندد....صدای خنده اش که مثل صدای ریسه ای از زنگوله هاست نرم نرم می آوردم بالا...می خندم با او.....برگه ها را جمع می کند و می نشیند روبرویم : از لیلی می اندازم.....

سرباز پیک بر می خورد لابلای برگه ها.....نمی بینمش دیگر...لیلی حکم می کند....سرباز که می افتد زمین می بینم نگاهش را که به من می خندد....

خم می شوم زیر بار نگاهش.....

/ 5 نظر / 8 بازدید
saeed

سلام امیدوارم هر جا که هستید موفق باشید ما اومدیم به شما سر زدیم شما هم یه سری به ما بزنین راستی میخواستم باهاتون تبادل لینک کنم اگه مایل بودین منو با اسم بزرگترین پورتال عکس لینک کنید و به ادرسی که پایین گذاشتم برید و تو عنوان:عنوان لینکون و در ادرس هم ادرس وبتون رو بزنید راستی حتما تو شرح لینک یه چیزی بنویسید تا لینکتون ارسال بشه فرق نمیکنه ها چی باشه الکی یه چیزی بنویسید http://www.divoneha.ir/linkop-AddLink.html با اجازت فعلا رفتم بای

تنها

فوق العاده بود از چی، چی در اومد...محشره خیلی قشنگ بود

زخمی

خیلی خوب احساست رو منتقل کردی خیلی تاثیر گذار درکت می کنم

مونا

همه چیز به سرباز پیک ختم می شود. سربازی که نمی کشد