در آغوش یک غریبه

اسمش ماجد بود...اهل جنوب...سیه چرده و به رسم همه جنوبی ها خوش مشرب... راننده شبکه بود و من و مینا رو از فرودگاه می برد به بیمارستان.... تو اون یک ساعتی که همسفرش بودیم راجع به همه چیز حرف می زد و راه رو بهمون کوتاه می کرد...یه بار که تنها و بدون مینا بودم برام از زندگیش گفت و از دختری که عاشقش بود ... دختری اهل یکی از شهرهای شمالی که ماما بود و برای طرحش به شهر ماجد آمده بود و این دو به هم دلباخته بودند... ماجد برام تعریف کرد که خانواده دختر حاضر نمی شوند که دخترشان تو یکی از شهرهای جنوبی زندگی کنند و ماجد هم نمی تونست کار و خونه و مادر تنهاشو ول کنه و پی دلش بره... ولی سخت خاطرخواه دخترک بود  و سالی دو بار به شمال مسافرت می کرد برای دیدن پنهانی یار و  به امید روزی بود که خانواده دختر موافقت کنند...

عید امسال وقتی یاسی بهم گفت که ماجد داره ازدواج می کنه یه لحظه خشکم زدم...بهش زنگ زدم و اولین سوالم این بود:عروس خانوم شمالیه؟

صداش غمگین شد وگفت که نه و عروس یکی از همشهری ها و از اقوام دورشونه... نمی دونستم چی بگم..احساس کردم معذبش کردم و غمگین و غم صداش از میون  گوشی تلفن بهم سرایت کرد...

آخرین بار که دیدمش سه ماه از ازدواجش گذشته بود و مثل همیشه همون ماجد خندون و خوشحال بود ... ولی لحظات آخر وقتی نزدیک فرودگاه شدیم ازم پرسید کی شمال میرم؟ و گفت هر وقت که به فلان شهر رفتی سلام من هم به همه شمالی ها برسون

دلم از حرفش گرفت...بهش گفتم:ماجد فراموش کن... این بهترین راهه ولی ماجد گفت که نمی تونه فراموش کنه ,که خیلی باهاش خاطره داره و خاطره ها هیچ وقت فراموش نمی شن... و وقتی این رو می گفت نگاهش رفت به دورها ... به جایی نا معلوم...

وقتی می رفتم به همسر ماجد فکر می کردم ... زنی که هر شب خودش رو به دستان مردی می سپاره که فکرش و روحش فرسنگها از آنها دورتر و شاید در یکی از شهرهای شماله..

/ 23 نظر / 118 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش فریور

آدما فراموش میکنن خانوم دکتر! خیلی زودتر ازون چیزی که فک کنی... این حقیقت است که از دل برود هرآنکه از دیده رود...

فرناز

راستش هم م یخواستم بگم حق داره ماجد هم نه بددیدم من که تو شرایط اون نبودم بتونم قضاوت کنم!

وحید

سلام وبلاگ جالبی دارید اگه با تبادل لینک موافقید منو به اسم ستایش لینک کنید منم لینکتون میکنم خوشحال میشم بهم سر بزنی[گل]منتظرما

آزاد

سلام نمیدونم چرا بعضی ها بدون عشق ازدواج می کنن. حتی اگه از خودشون هم بگذرن اما نمی تونن نسبت به احساسات یه نفر دیگه بی توجه باشن و تمام زندگی یک نفر رو به بازی بگیرن.

آزاد

راستی خیلی ممنون که دوباره بهم سر زدی. نظرت رو دیدم خیلی خوشحال شدم. اگه با تبادل لینک موافق باشی، خوشحالم می کنی.[گل]

رها (هنوز هم ... )

سلام یه دنیا دعات کردم و ارزوی خیر و خوبی واسه سایه ی عزیز امثال ماجد زیادن منتها به شلاق سرنوشت تن می دن و یه جورایی خودشونو از زمونه راضی نشون میدن غم نبینی الهی

کاکی

ماجد نباید این کارو میکرد.........

سبا

سلام آره ماجدها زیادن خیلی خیلی...