true colours

من و تو از اول هم راهمان جدا بود....از همان روز اول که همدیگر را شناختیم راهمان جدا بود.....از همان روزهای دانشکده ...روزهای بیرون رفتنهای دسته جمعی....حتی آن روز که با هم یک روزه رفتیم نون را ببینیم و برگردیم و قرار شد هیچ کس جز خودمان دو نفر نداند....از همان روزها که توی مرنینگ جراحی کنار هم می نشستیم ...یا توی کنفراسهای اطفال ته سالن برای من کنار خودت جا می گرفتی و من بین صندلیها می گشتم تا پیدایت کنم..... حتی همان روز که نشسته بودیم ته سالن تاریک روماتولوژی و من بهت گفتم تو اصلا نمی دانی چقدر وقتت را تلف می کنی و تو سرت را آوردی نزدیکتر و آرام گفتی که اگه به من باشه دوست دارم همه وقتم را با تو تلف کنم.....

دقیقا نمی دانم از کجا از هم بیشتر فاصله گرفتیم....بیشتر دور شدیم... شاید از همان روز که گروه اطفالمون جدا شد یا از همان روز که امتحان پره انترنی ات را به خاطر بهانه های احمقانه عقب انداختی و از گروه جدا شدی...

آدمها با یک لحظه خاص شروع می شوند مثل اولین باری که نگاهت به نگاهش گره می خورد یا اولین باری که از تماس سر انگشتهایش با دستت به لرزه می افتی یا اولین بار که لبهایش را می بوسی ولی پایان هیچ وقت یک لحظه نیست....یک زمان خاص نیست.....پایان همیشه یک بازه است که شاید سر انتهاییش  هیچ وقت بسته نشود.....

شش ماه بعد بود که توی اورژانس اتفاقی دیدمت....ساعت چهار صبح بود احتمالا...من را برای سوچور ای ان تی خواسته بودند و تو اینترن جراحی بودی به گمانم....سوچور که تمام شد کمی کنارت نشستم...کمی حرف زدیم و تو خیلی خسته و داغون به نظر میرسیدی....شاکی بودی و مرتب می گفتی که راهت را اشتباهی آمدی.....که هیچ چیز آنطور که فکر می کردی پیش نرفته...و شاید باید همه چیز رو رها کنی و از اول شروع کنی من ساکت بودم...نمی خواستم هیچ حرف یا کلمه ام روی تصمیم گیریهایت تاثیر گذار باشد.....نمی خواستم بدانی که مهمی ...چرایش را نمی دانم...شاید به همان دلیل که راهمان خیلی از هم جدا شده بود...از هم خیلی فاصله گرفته بودیم.... و خودت هم می دانستی

با همه اینها توی این ده سال که می شناسمت همیشه بخشی از سایه زندگیم بودی.....هرچقدر که از هم دور شدیم...فاصله گرفتیم ...حتی وقتی رابطه های دیگری داشتیم.....حتی بااینکه رابطه خودمان هم هیچ وقت آنچنان که باید جدی نشد...حتی با اینکه هر دویمان خیلی خوب می دانیم از اول هم راهمان از هم جدا بود....

مستاصل می شوم وقتی نمی توانم پایانی برای حضورت در زندگیم ببینم حتی اگر کمرنگ..حتی اگر نامحسوس مثل همین متن که حتی نمی توانم تمامش کنم.....

/ 17 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاس

چقدر مهربون مرسی مهربون[لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند]

ماشا

سلام دوست من. بسیار زیبا وتاثیر گذار بود. استیصال و سردرگمی ام را بارور کرد. به دیدارم بیا و بخوان و نظرت را بنویس. چشم به راهت نشسته ام.

مونا

بالاخره شما سایه ای یا اون؟

فری

همیشه آرزوم اینه که برای من با یه لحظه شروع نشه. مال خیلی ها شروع نمیشه! یهو می فهمن که خیلی وقته شروع شده! کیش (زمانش رو) رو نمی دونن، پیدا نمی کنن ...

محکوم

نمی شود پاک کرد بعضی ها را . نمی شود از ذهن بیرونشان کرد . حالا تو بگو کرور کرور فاصله است بینتان. می دانم فاصله استن اما نگار گره خورده به زندگی ات به روحت به جسمت. آخ

بهمن

سلام... خسته نباشید... من چه جوری میتونم تو پارس مدیک عضو بشم/؟؟؟

مارال

واااااای نوشته هاتون فوق العادس....خیلی دوس دارم یکی از خواننده هاتون باشم ...رو این حساب خوشحال میشم بهم سر بزنین و اگه موافق به تبادل لینک بودین بگین تا حتما حتما لینکتون کنم ...ممنون میشم [پلک][قلب]

گندم

سلام خاتون یادم می آید . نگاهش را می دزدید که نبینم خالی نیست ولی دیگر ایمانی نمانده در آن به ماندن . حرف می زنم سکوت می کند . اشک می ریزم سکوت می کنم . فریاد می زنم سکوت می کند . آرام می گیرم باز کنار من است بی هیچ ایمانی . خوشحالم چون هنوز گوشهایش به حرمت کلامم هر باره می شنود و گوشهایش که دهان لقند حرفهایم را به گوش دلش می رسانند . هنوز اینجاست کنارم . به پایان نمی رسد .پایان مرگ من است . دل و ذهنت پر از خاطرات خوش خاتونم .

غزاله

ای کاش پایان هم مثل آغاز ،تو یه لحظه اتفاق می افتاد! ای کاش پایان هم مثل اغاز اسون بود! گفتی که:شاید سر انتهاییش هیچ وقت بسته نشود... ولی من میگم مطمئنا سر انتهایش هیچ وقت بسته نمیشود،خصوصا اگه برای اولین بار اغاز شده باشد... بی نهایت زیبا بود اون پاراگرافت ک راجع به اغاز و پایان نوشته بودی... کنجکاو شدم از اول ارشیوتو بخونم...پس با اجازه..[لبخند]

mirzaee

فِلَک تا کِه بِنالِم،لارَه بِشنو هاوارِ ای دِلِ بیچارَه بِشنو مَریضِ تیرَه بَختی روزِگارم گِری اِ زونِ ای بیمارَه بِشنو