من و تو را یک شهر خیس به هم وصل می کند

پریروز نزدیک غروب بوی باران می آمد و خاک خیس و پارک توانیر

امروز بوی پرتقال می آید و یک حیاط قدیمی در یک شهر شمالی

/ 9 نظر / 7 بازدید
الهام.......

کاش زمان تو همین لحظه ها متوقف بشه..

زخمی

تایتل این پست منو یاد کتاب "بار دیگر شهری که دوست میداشتم" انداخت

تنها

روزهای پر از یادهای شیرین و ماندگار، پیچک وار بر تنه زندگی ات حک می شوند پیچکها از مایند...یکپارچه با ما ...جدا انگشاتنشان سم است برای پیچکها و برای ما

H.k

بوی خاک، خیس... و عطر پرتغال در یک شهر شمالی. ما مملکت فوق العاده زیبایی داریم... پاییز های پایتخت و کرج زیباست... سر سبزی شمال و خشکی کویر های مرکز کشور و... ولی حیف از این مملکتی که بهشتی است برای خودش ولی ازش جهنمی ساخته ایم.

محمد

کاش می شد زمان را متوقف کرد و در لحظه ای از آن جایی که دوستش داریم، تکرار شویم..

ani

هر دوش خوبن... دلم برای هر دو بو تنگ شده...

میســـ راویـــ

[گل]

ماشا

سلام دوست من. باران خون حیات و عصاره هستی است. با زخم شانه به روزم. به دیدارم بیا.