بغض

این روزها که همه غصه ام و بغض, می خواهم از تو بنویسم... این روزها بیشتر از همیشه دلم می خواهدت... بیشتر از همیشه دلتنگ آغوش گرمتم... دلم می خواست بودی تا به جبران این همه ناکامی ها و نداشتنها برای لحظه ای کوتاه داشتمت...

اون روز رو می نویسم که مریم اومد تو پاویون و گفت که مبایلت آنتن نمیده سایه؟"الف" زنگ زده میگه به سایه بگو تو حیاط منتظرشم...

پایین پله ها ایستاده بودی, کنار فواره ها, با همون لبخند همیشگی و پله ها زیر بی قراری پاهای من برای رسیدن به تو یکی در میون جا می موندند...

از پنجره به بیرون نگاه می کردم...بغض کرده بودم و دلم آشوب بود.. نمی دونم از این ترمزهای میخ بود که هروقت عصبی بودی می زدی یا به خاطر حرفهایی که الان زده بودی...حرفهایی که بالاخره زمان گفتنشون رسیده بود و من پیشاپیش از بر بودم هرچه که می خواستی بگی...حالا سعی می کردی از چیزهای مختلف حرف بزنی که حواس دوتامون پرت شه...که من نفهمم  تو هم عصبی هستی... کلافه ای... می خواستم فرو بدم بغضم رو.. می خواستم به رو خودم نیارم که همه غصه ام...

_سایه حواست بهم هست؟

_آره

_پس چرا جوابم رو ندادی؟

_مگه چیزی پرسیدی؟

_سایه به من نگاه کن

نگاهت کردم...اشکهام ریختن پایین... تند و تند..

_سایه ازم دور شدی... باهام غریبه شدی...انگار که دیگه نمی شناسمت.. اینها رو مگه تو خودت نمی دونستی عزیزم...قرار ما این بود؟ تروخدا پاک کن اشکاتو...

گریه می کردم و هیچ نمی گفتم... تو نمی دونستی قلبم بدون اجازه مرزهای ممنوعه رو شکسته بود و به نشدنی ها خودش رو باخته بود حالا مثل سد ترک خورده بودم که هرلحظه ریزش می کنه و چیزی ازش باقی نمی مونه...

پیچیدی تو مدرس... حالا دیگه راه باز بود و از اون ترمزهای میخ کوفتی خبری نبود... سکوت بینمون بود و سکوت...چیزی نداشتیم برای گفتن ... رسیدیم هفت تیر...  گفتی دور بزنم؟ گفتم نه... جلوی قائم مقام وایسادی... من پیاده شدم...تو با سرعت رفتی و من موندم در ازدحام اون همه جمعیت و تنهایی... فقط همین

 

/ 22 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنها

تنهاترین تنهای تنها آباد هستم تنها آباد شهری تنهاست در تنها ترین جزیره تنها ترین اقیانوس و من تنها نشسته ام در حالی که از تنهایی به شدت متنفرم و این تنهایی را به حراج می گذارم اگر کسی خواهان و خریدار تنهاییست من این تنهایی خود را با کمترین قیمت و به صورت اقساط بلند مدت واگذار می نمایم امضا تنهای تنهای تنهای تنها ___________________________________ وبلاگ زیبایی داری، امیدوارم تو به مرادت برسی و هیچوقت تنها نشی

بابا

گاهی اوقات ما مردها مسئولیت هامونو درباره احساس خانمها در نظر نمیگیریم و با یه زیرکی ناجوانمردانه اول از همه برای یه رابطه حد و مرز واسه دلهارو مشخص میکنیم تا تو عذاب وجدان گیر نیوفتیم و اونقدر ادامه میدیم تا ... این اشتباهیه که کم و بیش به اسم واقع بینی تقریبا همه ما آقایون دچارش میشیم

مریم

خاطره‌ها. ...خاطره‌های تلخ و دلگیر قاب می‌شوند روی دیوار دل. اصلا حک می‌شوند انگار... خیلی باید بگذرد تا قشر غبار فراموشی چنان پنهانشان کند که دیگر دیده نشوند. خیلی باید بگذرد...

حسام

هرچی می کشیم از این درد بودن.../ از مدرس گفتی و من حس نوستالژیم زد بالا.../

گلادیاتور

با عينک هم خيال تو را تار ميبينم گويي فصل موسيقي ظهور تو آغاز شده است...

گلادیاتور

نمی دونم چی باید بگم امام دوباره خوندم و توی اتوبان مدرس گم شدم دوباره خوندم و بین راه ÷له وفواره گم شدم. خیلی دلم گرفت

دکتر ارنست

از متن لذت بردم و دلم گرفت. یه وقتایی فک میکنم حیف جوونی ماس به خدا نمیدونم شاید هم این چیزا یه بخشی از جوونیه که فقط تو این سن قابل درک باشه

پرستو

اگه اینهمه همدیگرو دوس داشتین پس چرا.........؟؟