عادت

چه چیزی می تونه سخت تر از خدا حافظی کردن از تو  باشه؟ وقتی می خوام برم و چشم های هر دو مون اندوهگینه و تو طبق معمول قرآن و یه کاسه آب برای لحظه تلخ خداحافظی آماده کردی...

وقتی اندوه چشمامو می بینی بهم می گی هنوز عادت نکردی؟ مگه می شه به این لحظه ها عادت کرد؟ حتی اگه تا بی نهایت این لحظه تکرار شه  و حتی اگه این بار هزارم باشه که دارم میرم و تو برای بار هزارم داری با اندوه چشمات و بوسه هات ازم خداحافظی می کنی.

و من اون لحظه که دارم ازت جدا می شم و تو  ازم دورتر و دورتر می شی یه چیزی تو گلوم بزرگ و بزرگتر می شه و من سعی می کنم قورتش بدم پایین... فقط سعی می کنم... عینک آفتابیمو به چشمم می زنم...  برای اون لحظه هایی که نتونم قورتش بدم...

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازی

سلام گلم مرسی شماهم موفق باشی [گل]

علی

سلام سایه خانم عزیز[قلب] مدتی به نت دسترسی نداشتم! خیلی دلم واستون تنگیده بود! البته بغض منو نگرفت! فقط وقتی میام اینجا یه حس خوبی بهم دست میده! خیلی نازه[ماچ] راستی تو پستی که درباره دکتر شریعتی بود تو کامنتا رو نگاهی بندازید! مرسی خانم دکتر[قلب]

نفس

وبلاگتون رو خیلی دوست دارم بهم آرامش میده[گل]

اشک و لبخند(مریم)

. . . واست زوده بفهمی من چرا آواره ی دردم؟ واسم دیره از این خلوت به شهرعشق برگردم, واسم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شب گردی, واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی... ممنون از حضورِ سبزت! . . . . [گل]

کویر

درک میکنم این لحظات و واقعا سخته خدارو شکر کنید برای خداحافظی وقت دارید...

شروینسا

خداحافظ نگو وقتی هنوز درگیر چشماتم[گل]

رها (هنوز هم ... )

اي كاش حداقل خداحافظي كنيم نه بي دليل و بي خداحافظي و .... بريم ... به امون خدا

دکتر سلطان

آخرین بار نباشه 1000 باره هم اون لحظه بغض لعنتی رو طالبم...

کلاغ سپید

آخ...این لحظه های خداحافظی, این پست هایی که من توی گلوم خفه میکنم و جای دیگه میخونم...تا کی؟