نقاشی

یه دفتر نقاشی جلومه و ورق می زنم...نقاشی های یه بچه چهار-پنج ساله...

میگه:این هم مدرکش... می بینی چه جوری اسم و شماره تلفن دوست پسرهاشو به شکل نقاشی نوشته... می خواسته من نفهمم... ولی خر خودشه...

با دقت بیشتر نگاه می کنم به نقاشی ها...فقط نقاشی هستن و بس... به زنش نگاه می کنم که چادرش رو گرفته جلو صورتش و های های داره گریه می کنه... زیر چشماش کبوده... خدا میدونه چه قدر کتک خورده...

میگه حالا ببرین معاینه اش کنین تا ثابت شه که بهم خیانت کرده... باید بهم بگین آخرین بار کی نزدیکی کرده...

برادرش میاد تو باهاش حرف میزنم...آقا شیشه ایه و هربار که مصرف می کنه توهم می زنه و روزگار رو به همه سیاه می کنه...

به زور هالوپریدول خوابش می کنیم و بعدش هم بستری...

دفتر نقاشی میمونه دست من... وقتی می بینیش می گی شاید هم راست گفته... شاید خیانت می کرده... دفتر رو می دم بهت و می گم شوهر پارانوییدش که نتونست رمزشو پیدا کنه... سعی کن, شاید تو بتونی...

 

  

/ 21 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شيوا

بغض كردم. يه عالمه .....[نگران]

کویر

واقعا ناراحت کنندس اوضاع شدید...

فریال

سلام امروز با وبلاگتون آشنا شدم بسیار جذاب و خواندنی است خوشحال می شوم به دنیای دوست داشتنی من هم سر بزنید موفق باشد

شيوا

صورتی دوست دارم.قشنگه[لبخند]

شيوا

ببخشید قبلی اشتباه اومد[ناراحت]آخه صفحه کامل نیومده بود.

سامان

ناهمگونی. . . زشتی . . .وادارمون میکنه زیباترین نوشته هامون رو فدای جامعه بکنیم.

بلانش

گاهی فراموش میکنیم چقدر ساده تنهاییم

بهمن سیرخون

لطفا مطلب عدالت الهی منو بخون . مرسی