بهونه

نشسته بودی روبروم... داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم... بهم گفتی:می دونی سایه... من تو رو از مامانت هم بیشتر دوست دارم... بهت لبخند زدم... تو لبخند نزدی ولی چشمای محزونت خندید و یه لحظه تمام چین های صورتت پر شد...

حالا بعد از این همه سال هر بار یاد طنین صدات لرزونت می افتم و اون چشمها... بی اختیار قلبم خالی می شه...

 

                 

/ 0 نظر / 10 بازدید