عاشقانه از نوع تو

طبق معمول دیر رسیدی و طبق معمول از در که اومدی تو بین اون همه روپوش سفید و مقنعه مشکی دنبال من می گشتی...یه نگاهی به تخته کردی و بعد اومدی نشستی رو صندلی کنار من...

:چرا با هم تو یه گروه نیستیم؟

:مگه نمیبینی مسعود داره گروهبندی می کنه؟ نمیشناسیش؟نمی شد باهاش بحث کنم...بگذار بعدا کشیکهامون عوض می کنیم...

بلند شدی که بری... گفتم کجا می ری؟ گفتی الان می رم درستش می کنم...دستت رو گرفتم که بنشینی که نری..دستت رو کشیدی از تو دستم رو رفتی جلو...کلاس رو ریختی بهم... یه عده بچه ها طرفدار تو شدن که از اول گروهبندی کنیم...مسعود نمی ذاشت... تو یه آن اسمها رو از تخته پاک کردی... جنجال شد... از دور نگاهت می کردم که بحث می کردی باهمه...از دور چقدر خواستنی بودی وقتی می جنگیدی برای با هم بودنمون... بالاخره تصمیم بر این شد که دوباره گروهبندی کنیم...مسعود دوباره شروع کرد به نوشتن اسمها... اسم من و تو این بار کنار هم بود... نگاهت کردم که کنار تخته وایساده بودی... نگاهت بهم افتاد... یه لبخند شیطنت آمیز زدی...دندونهای موشیت معلوم شد...

فکر  می کنم همون روز عاشقت شدم

 

/ 24 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهربون

سایه جان خیلی خاطرات قشنگی داری خیلی هم قشنگ مینویسی. اگه دوست داشتی حتما بنویس که چرا نشد[چشمک].نمیدونم چرا ندیده و نشناخته اینقدر دوست دارم[گل]

فرناز

دلم می خواست یادم میومد کی عاشق شدم

ماشا

sلام دوست من. کاش میشد کسی را دوست نداشت. کاش میشد عاشق نشد. کاش... کاش.. به روزم و منتظر دیدارت.

مهرنوش

اووووووف...دختر من دلم لک زده برای عشق.کلی حال کردم وقتی پست رو خوندم.

alive

سایه قبول کن که شیرین بودن خاطراتش واسه خاطر نبودنشه... واسه اسطوره ای شدنش... وگرنه ما آدما خوب بلدیم وقتی کناره همیم... بشکنیم دل همو.... ...

مجسن کاکی

الان میگم سایه جان: اون برای سایه نجنگید برای خودش جنگید. اگه واقعا برای با هم بودن می جنگید حالا اونور دنیا نبود. با هم بودین. زبان حال تو: تو جفای خود بکردی نه من نمی توانم که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی اون: یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود. بیت دوم رو محمدرضا می خونه. دستگاه:شور آلبوم:یاد ایام