گذر.....

می پرسم هنوز ترک نکردی؟..پک عمیقی به سیگار می زند و می گوید:"ترک عادتهای بد انگیزه های خوب می خواهد"...می دانم چرا این جمله رو گفت...اینجا و در این زمان..می خواهد پرتم کند به اعماق یک خاطره دور...به روی خودم نمی آورم....می گویم:هنوز انگیزه های خوب پیدا نکردی؟...پوزخند می زند....ساکت می شویم برای چند لحظه و بعد او سکوت را می شکند از قدیمها حرف می زند و دوستهای مشترکمان و از خونه پدریش و از خاطره ها و گذشته های مشترک و من ساکتم و نگاهش می کنم...می پرسد:هنوز هم عصبانی می شوی؟ ...پوزخند می زنم...می گوید خدا به داد مریضهایت برسد...لااقل برای اونها عصبانی نشو...و می خندد...بعد می گوید:خیلی عوض شدی سایه...می پرسم بهتر شده ام یا بدتر؟ می گوید: بزرگ شدی....من می خندم و فکر می کنم که حتما انتظار داشته همون دخترکی رو ببیند که روزگاری باهاش دوچرخه سواری می کرد و یا همون دخترکی که هرازگاهی او به کتابهای شعرش می خندید....دوباره ساکتیم...و موسیقی ملایمی که بینمان جاریست کمک می کند به هضم سکوت...و او دوباره شروع می کند به حرف زدن...اینبار از کارش حرف می زند با جزییات و از برنامه هایی که در آینده دارد و ار آدمهای زندگیش و من وانمود می کنم که گوش می دهم و فکر می کنم که این همه سالها که ندیدمش او هم عوض شده....ظاهرش...حرف زدنش و حتی افکارش...تنها چیزی که در همه این روزها ازش باقی مانده نگاهش است...نگاهش همان نگاه  پسرکی است که روزگاری با من دوچرخه سواری می کرد ...با من دنبال سنجاقکها و پروانه ها می دوید و به کتابهای شعر من می خندید.....

/ 22 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میخواهم پزشک شوم

من در آستانه ی18سالگی هستم[لبخند]آخه بیشتر نوشته هاتون از رفتن یه معشوق و غمی که از دوریش میکشیده واسم جالب بود بدونم این معشوق ها چه جور معشوق هایی هستن که میتونن یه آدمو انقد وابسته ی خودشون کنن...[گل]

میخواهم پزشک شوم

راستش فک نمیکنم من این چیزا رو تجربه کنم...همه به من میگن خیییلی بی احساسی!!اصلا تو این فازها نیستم!!نمیدونم شاید به خاطره اینه که تا الان هیچ چیز به غیراز درسام برام اهمیت نداشته...هیچ چیز...شایدم واسه همین بی احساس شدم...

لیدوما

همین که نگاهش همون نگاهه جای شکر داره!

محمد

ولی نگاهش هم عوض شده... تو نگاهش اون برق نیست ...شور و شوق نیست.... نگاهی سرد که معلوم نیست در پس آن چیست. نگاهی به آینده و امید نیست ....سرشار از خاطره و اندوه است ..... اندوه از دست دادن فرصت ها .....نگاهش به گذشته هاست....

نساء

چقدر سخته این تجدید دیدارها.... چقدر سخته بی تفاوت به کسی نگاه کنی که یه زمانی از شنیدن اسمش هم دچار التهاب می شدی... چقدر سخته ...............

سحر

سلام دوست خوبم از وبلاگت خیلی خوشم اومد خوشحال میشم تبادل لینک کنیم سبز باشی[گل]

مهرنوش

[لبخند] عاشق این آروم حرف زدنت ام...

گندم

سلام وقتی می خونمت خاتون ،دردم میگیره .یاد تلخی ی سالهای گذشته میفتم سنگینی ی خاطرات قلبم رو مخدوش می کنه . انگار تک تک این حرفها رو زندگی کرده بودم .دلم یه آسمون گریه می خواد . وای از روزهای آفتابی ی گذشته و این روزهای دائم ابری حالا و هر فردا. امیدوارم همیشه روزات شاد و بی دلگیری باشه نازنین.

پری کاتب

جالب بود این تیکه سایه جان: ترک عادت بد انگیزه های خوب میخواهد...