یادداشت های دکتر کوچولو

آبی
نویسنده : سایه - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸
 

داشتیم توی یک جاده می رفتیم...تو رانندگی می کردی...به خاطر ندارم کدوم جاده بود...شب بود و باران می بارید....من به گمانم شانزده سالم بود...مهتاب و محمد هم بودند و یکی دیگه که یادم نیست هم با ما بود....شاید پری بود و شاید هم شبنم...اصلا یادم نیست.....ولی تو را هنوز یادم هست با همان ژاکت آبی و ته ریشت و هنوز یادم هست که با من حرف میزدی که نخوابی...بیتلز گوش میکردی و حرف میزدی...باران می بارید و جاده معلوم نبود...و همه روی صندلی پشت خوابیده بودند....و صدای تو آمیخته میشد با صدای موسیقی و من روی صندلی جلو نشسته بودم و فکر میکردم کاش میشد که این لحظه _همین لحظه خاص_تا همیشه امتداد می یافت.. همین لحظه که که من بودم و حرمت صدای تو  در امتداد موسیقی و صدای قطره های باران ...همین لحظه که من زیر و رو می شدم برای اولین بار که مثل یک تولد  بود در نگاهت و یک پوست انداختن مبهم...شبیه یک اتفاق غیر منتظره در حرمت لحظه ای خاص و شاید تو هرگز نفهمیدی که من اولین بار با تو شروع شدم در همون لحظه ای که صدایت با بیتلز می آمیخت و باران می بارید ...همان شب در یک جاده ای نامعلوم...