یادداشت های دکتر کوچولو

dont take off
نویسنده : سایه - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۸
 

اولین باری که دیدمت رو هنوز یادم هست... ده سالت بود...  لباس پولکی سفید تنت بود.. مامانت موهاتو گوجه ای درست کرده بود و تو عروسی نرگس میرقصیدی...آخرین باری هم که دیدمت یادم هست...همین هفته پیش بود سوار ماشین حسین بودیم و داشتیم میرفتیم فرودگاه استقبال حاج ابراهیم...باد می وزید توی ماشین و موهای خرمایی و بلندت از زیر شال آشفته شده بود...هنوز صدای قهقهه هات تو گوشمه دختر....نمی دونم تو این هفده بهاری که به چشم دیدی چی بهت گذشته که ناگهان عطای زندگی رو به لقاش بخشیدی...نمی دونم پشت اون خنده های مستانه ات و اون چشمهای درخشانت چه غمی رو پنهون کرده بودی که تصمیم گرفتی این آخرین بهار زندگیت باشه...تصورت می کنم  وقتی نیمه شبه و نشستی توی اتاقت و همه خوابند و تو یدونه یدونه قرصها رو قورت می دی ...می دونم که یه جنون آنی نبود....می دونم روز قبلش به همه زنگ زدی که واسه آخرین بار صدای همه کسانی که دوستشون داشتی رو بشنوی...حتی یادداشت هم نوشته بودی و گذاشته بودی روی سینه ات و آروم خوابیده بودی....نمی خواهم سرزنشت کنم...اگه روراست باشم حتی وقتی شنیدم به شجاعتت غبطه هم خوردم...زندگی تو این مملکت و بهایی که برای نفس کشیدنمون باید بپردازیم نکبتی تر از اونه که بخوام سرزنشت کنم...زن بودن اینجایی که من و تو زندگی می کنیم تعریف عقیدتی کثیفی دارد که خنده های پاک تو را تاب نمی آورد عزیزکم... ولی اینجا پشت در آی سی یو مسمومین هنوز آدمهایی هستند که زندگیشون فقط بهانه ای است برای شنیدن صدای خنده های مستانه ات...

پرواز رو موقتا فراموش کن عاطفه...دیدار بعدیمون هرجا و هرزمان دیگه که بود یه چک طلبت  به تلافی اینکه بی خبر رفتی و بدون من....

بعدا نوشت:حتما الان ایستاده ای روی ابرها و موهای قشنگ خرماییت در باد می رقصند...دیدار بعدی ما به همین زودیها عزیزکم....