یادداشت های دکتر کوچولو

اگر حوصله نداری نخوان!
نویسنده : سایه - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳
 

"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورند و می تراشد" بوف کور_هدایت

بعضی حرفها را نمیشه زد...حتی نمی توان نوشتشون... بعضی چیزها همینجور می ماند بیخ حلقت و حتی بغض هم نمی شود و تبدیل می شود به یک درد تیز زیر سینه چپت...یا یه حزن توی نگاهت....و یا گاهی یک آه می شود لابلای حرفهایت....وقتی دوربرت رو نگاه می کنی بدتر هم می شود...دوستهایی که یکی یکی می روند و دل می سپارند به غربت و تو دنیای مجازی طوری رفتار می کنند که انگار همه چی خیلی عالی می گذرد...و بعد میبینی بیشتر از ما که اینجاییم اخبار ایران رو دنبال می کنند و از ما بیشتر نگرانند....دور بر آدم دردهای زیادی هست که هرچه سعی کنی نگاهش نکنی باز می آیند جلوی چشمت...هر چی میونبر میری و میزنی به کوچه علی چپ باز هم میان و اونجا هم پیدات می کنن...مریض می آید چونه می زند سر دو تومن حق ویزیتی که می دهد و همه اجدادت رو می آره جلو چشمت که نداره بده.......بعد یه آگهی می زنن تو درمانگاه که حدیث اومده در باب فواید حجامت که چنین است و چنان ...اونوقت ملت صف می کشن برن کمرشون رو باد کش کنن و چلک وچلک خونشان رو بریزن تو لیوان که لخته شه و بریزن دور و اگه بخوای بگی که عزیز دل من برین خونتون رو اهدا کنین اونوقت چشم غره میرن که نگو بابا بگذار یه چند قرون هم گیر ما بیاد...اصلا گیرم که به مریضها هم بگی این چیزها رو...جوری نگاهت می کنن که انگار هیچی بارت نیست و کسی نیست به اینها حالی کند که اون موقع سازمان انتقال خون نبوده که آقایون حدیث می دادن... بعد شب میری خونه تلویزیون رو روشن می کنی سریال ساخته اند با محوریت بیمارستان ...اونوقت فرق رزیدنت رو از اینترن نمی دونن....طرف سن مادربزرگ من رو دارد اینترن است و اون یکی هنوز سی سالش نشده جراح قلب و عروقه...متخصص مغز و اعصاب میگه GCF مریض رو چک کنین و نمیرن یه سوال بپرسن...حتی کمک بهیار آی سی یو هم می داند GCS چیه ....بعد مقایسه می کنی همه اینها رو با سریال ER اونوقت می فهمی اونها کجای کارن و ما کجا...همین است که مریض می آید چهار صبح جلوی من می نشیند و معلوم است که تریاکش رو تازه کشیده و می گوید نمی دانم چرا یک هفته ایست همه بدنم درد می کنه و وقتی توضیح می دهی اینجا اورژانس است و شما باید این دردهای مزمنتون رو ببرید درمانگاه...طلبکار هم می شود که پس چرا باز هستید و به داد مریض نمی رسید و نمی گوید اگر همون لحظه یه مریض قلبی بیایدو بگویند دکتر کجاست می شنوه درحال نوشتن ویتامین ث برای آقا میباشم....اگه بخوام بنویسم باید تا صبح بنویسم....بی خیال فکر می کنم بیعار شده ام....شبیه کسی شده ام که انقدر کتک خورده که دیگه جای کتک سر شده و دردم نمیاد...دیگه حتی تذکرات این ریش و پشمیها رو هم به هیچ حساب می کنم که نگران عقب رفتن شالم و یا لاک ناخنهایم هستن....دیگر برام مهم نیست که مردان سرزمین من ممکنه با چند تا تار موی من و یا لاک ناخنم به گناه بیفتند.. و انقدر ندید بدیدن که اگه من یا دخترهای دیگه خودمون رو نمدپیچ نکنیم ممکن است تو خیابان به ار*گا.سم هم برسن....

حرف بسیار است ولی دیگر حوصله اش رو ندارم...