یادداشت های دکتر کوچولو

غیر دل چیزی ندارم که باشه لایق تو...
نویسنده : سایه - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢
 

این نامه رو برای تو می نویسم...به این امید که شاید روزی برایت بخوانمش...به این امید که بدانی کلمات آنچنان که از دهان خارج می شوند لایق ستایش تو نیستند...برای دوست داشتن تو کلمات کوچیکند و واژه ها بی مایه....

بیست سال با هم اختلاف سنی داریم...می دونم که من رو توی یه روز گرم تابستونی و بعد از اینکه  ساعتها زجرت دادم به دنیا آوردی عزیزترینم... و از اون روز زندگیت رو تغییر دادم که این تازه شروع رنجهای تو بود برای من... می دونم که انقدر گریه می کردم که هیچ مهدی من رو قبول نکرد و به خاطر من پیشه ات رو که معلمی بود کنار گذاشتی... و بعد از اون معلم من شدی...یادم دادی که دوست داشته باشم و عشق بورزم... یادم دادی که رشد کنم و مرتب چرخیدی و مراقبت کردی ازم... آبم دادی و نور را برایم فراهم کردی و علفهای هرزم رو قبل از اینکه خودم بدونم از جلوی پام جمعشون کردی...و من گیاه خوبی برایت نبودم...از اونها که با هر نسیمی بیمار می شدن و با هر آفتابی زود پژمرده...یادته وقتی می خواستن ببرنم اتاق عمل مثل بید مجنون همه استخوانهام می لرزید و تو با اون چشمهای محزونت مراقب بودی که گریه نکنی تا مبادا من بیشتر از این بترسم ...روزهای زیادی پرستاریم کردی و من برای تو هیچ نکردم ...سعی کردی در مقابل سختیها قوی بمونی و به من هم یاد دادی که قوی باشم... که در مقابل سختیها جا خالی نکنم...و نردبونم شدی که بپیچم به قامت استوار تو و برسم به مهمانی خورشید و خودت این پایین رفتن من رو تماشا کردی و یک بار هم به روی من نیاوردی که بدون تو شاید پیچکی بودم که روی سطح زمین و زیر لگدهای بیرحم زندگی می خزیدم...

هیچ چیز برایم سختتر از این نیست که بخواهم از تو بنویسم... که به نظرم همه کلمات حقیرند در برابر تو...تویی که وجود من نه از خودم و آنِ توست... از ستاش توست که بودنت خیال انگیز می شود, ترد و ماندگار و عزیز...این روز تنها روز تو نیست...که همه روزهای دنیا رو کم می آورم برای دوست داشتنت...و وجود مقدست همه لحظات زندگیم رو متبرک می کند عزیزترینم...