یادداشت های دکتر کوچولو

your turn
نویسنده : سایه - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
 

من واضح حرف می زنم...ولی تو تردید داری... این رو در سکوتت وقتی به من خیره میشی و یا وقتی با بشقاب غذایت بازی می کنی متوجه میشوم...جنس تردیدت رو می شناسم... شبیه همان تردیدی است که خودم بارها داشته ام.... شبیه آن شب توی فرودگاه که اشک می ریختم و نمی دونستم که بین موندن و یا رفتن کدوم رو انتخاب کنم...گاهی کلمه ها نمی آید روی زبان.... نمی دانی باید بگویی یا نه... نمی دانی گفتن بهتر است یا سکوت... رفتن بهتر است یا موندن...می گذاری ببینی که چه طور پیش می رود این روزها.... می دانم که می ترسی... این ترس رو خودم هم قبلا داشته ام... شبیه ترسی است که هر بار وقت بالا رفتن از پله های دندانپزشکی دارم و یا شبیه اضطراب پیش از دادن نتیجه های امتحان...

ولی این بار من واضح حرف می زنم... فکر می کنم که دیگه عمر تردیدهایم به پایان رسیده... و می گذارم که تو هم سکوت کنی... فکر کنی و تصمیم بگیری...