یادداشت های دکتر کوچولو

سفر
نویسنده : سایه - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
 

بعد از ظهر یه روز زمستونی بود.. اسفند ماه بود و هوا کم کم بوی بهار می داد.. ما توی ماشین بودیم و از سفر یه روزمون بر می گشتیم. هر دو ساکت بودیم و خسته. راننده آهنگ سیاوش قمیشی گذاشته بود و فضای غمگینی با صدای سیاوش تو ماشین حاکم بود.

به صورتش نگاه کردم. چشماش نیمه باز بود و به نقطه نا معلومی نگاه می کرد. می دونستم خسته است و الان تنها چیزی که می خواد سیگاره. ولی جلوی بقیه معذب بود و سعی می کرد تحمل کنه تا برسیم.

سعی کردم دقیق تر نگاش کنم... موهای قشنگشو... چشمای ریزشو و لبهای داغشو.. شاید این آخرین بار بود که می دیدمش.. باید بهش می گفتم ... باید به خاطر هر دومون این کارو می کردم.. به خاطر خودم و به خاطر خودش.باید می دونست که برای هر دومون بهتره تا بذاریم طرف مقابل پرواز کنه. باید بهش می گفتم که به جای چنگ زدن به این عشق بچگونه بهتره هردومون آزاد باشیم و دیگه بال و پر همدیگه رو قیچی نکنیم. می دونستم درک نمی کنه می دونستم می خواد باهام بحث کنه وبهم بگه که بی احساسم وبگه که چیزی از عشق و دوست داشتن نمی دونم.

دوباره بهش نگاه کردم. همچنان به افق خیره بود و دست منو محکم توی دستای گرمش می فشرد. صدای سیاوش می اومد که می خوند

         "می دونم می بینمت دوباره                          توی دنیای که آدمک نداره"

چشمام خیس شد. رومو کردم به سمت پنجره تا اشکامو نبینه....