یادداشت های دکتر کوچولو

نامتعادلانه
نویسنده : سایه - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥
 

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم اینجا رو برای چی باز کردم...بعد یاد وبلاگ یکی از دوستهام میفتم که خوندن وبلاگش باعث شد که تصمیم بگیرم اینجا رو باز کنم.. گفتم اینجا شاید جایی باشد برای خودم.... برای نوشتن از حرفهای هیج و نوشتن نگفته هام و به واژه کشیدن لحظه هایی که برام عزیزه و شور انگیز...گفتم این صفحه سفید شاید جایی باشه که بتونم فارغ از همه قضاوتها, از سایه ای که در من زندگی می کنه  بنویسم...خوب می دانید نوشتن توی کاغذ پاره ها هم دردسرهای خودش رو داره... و گفتم شاید اینجا راحت تر بنویسم ... همراه با نگاههای ناشناسی که روی نوشته های من می لغزند بدون اینکه من رو بشناسند و اهمیت بدهند که در موردم قضاوت کنند....

خوب می دانید وبلاگ من نه مثل بعضی وبلاگها هدف خاصی رو دنبال می کند و نه قرار است که با نوشتنم سرنوشت دنیا یا کشورم و یا فرهنگها رو عوض کنم و نه بلدم شعر بگویم که خواجه شیراز انگشت به دهان قافیه و وزن شعرهایم بماند...نه قصه بلدم بنویسم و نه طنز پردازم  و نه برای سرگرمی دیگران می نویسم...هر چه می نویسم نگفته هایم است چه در قالب خاطراتم و چه در قالب دلنوشته ها ..حالا چه در نظر بعضی غمناک و تلخ بیاد و چه بغض آلود و بی معنی...

اینجا دوستان زیادی پیدا کردم که حضورشون در وبلاگم و دنبال کردن نوشته هام دلگرمم می کنه ولی سخت است که گاهی ازم می خواهند که خودم نباشم...سخته که بدون اینکه من رو بشناسند در موردم به قضاوت می نشینند و از من می خواهند که اینجور بنویسم یا اونجور ننویسم.... اگر اختیار این صفحه سفیدم رو نداشته باشم پس بهتر که دوباره به دامن کاغذها و خودکارهایم پناه ببرم... 

پ.ن:این یه پست ننه من غریبم نیست که من بگویم می خواهم ننویسم و شما دوستان بیایید و بگویید که نرو و و از این حرفها... تریپ رفتن برنداشته ام که بگویم می خواهم بروم...  ولی خوب این روزها زیاد راجع بهش فکر می کنم و نمی دونم می تونم دوباره اینجا راحت بنویسم یا نه....یه حس غریزی است شاید خودتان هم تجربه اش کرده اید