یادداشت های دکتر کوچولو

به خانم "ش" و تنهاییش...
نویسنده : سایه - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢
 

او تنهاست...

من تنهاییش را در پس چشمهای خندانش دیدم

من دیدم که تنهاییش آنجا بود و به تلخی می گریست...

اگرچه لبانش می خندید....

او هرروز می آید

و هر روز دو بسته اندوه ارغوانی پشت دو چشم سیاهش با خود می آورد..

دوستانم گفتند که او چه خوشبخت است و من فهمیدم که آنها تنهاییش را ندیده اند...

افسوس که نمی توانم دستانم را درون مردمکهایش کنم و بسته های ارغوانی را باز کنم

افسوس که تنهایش آنقدر از من دور است که نمی توانم با او حرف بزنم...

و او هنوز می آید و دو بسته اندوه ارغوانی پشت دو چشم سیاهش با خود می آورد....