یادداشت های دکتر کوچولو

عشق پر از دام است وقتی جلوه می کندفقط انوارش را نشان میدهد
نویسنده : سایه - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱
 

"خدایان طاس ها رو می ریزند و از ما نمی پرسند که آیا مایل به بازی کردن هستیم یا نه؟ آنان نمی خواهند بدانند که شما مردی را ترک کرده اید, یا یک خانه یا یک کار, یک زندگی یا یک رویا را ترک کرده اید.خدایان این مطلب را که در زندگی شما همه چیز سر جای خودش است و هر خواستی را می توان با کار و پشتکار ارضا کرد مسخره می کنند.خدایان به فکر نقشه ها و امیدهای ما نیستند.آنها طاس می ریزند و اتفاقا شما برگزیده میشوید. از آن لحظه برد و باخت فقط مساله شانس است. آنان طاس می ریزند و عشق را از زندان آزاد می کنند. نیرویی که می تواند خلق کند یا نابود کند. همه چیز بستگی دارد به جهت حرکت باد وقتی که از زندان بیرون می آید... "    

                                                        پائولو کوئیلو از کتاب رودخانه پیدرا

آره...خودم هم میدانم که فلسفه بلد نیستم... هیچ وقت توی زندگیم منطق نخوندم و کتابهای فلسفی رو هیچ وقت به انتها نرسوندم...بلد نیستم که با فلسفه ومنطق عشق بورزم و دوست داشته باشم... تو می دانی که این عیب است یا حسن؟

تو  می دونی که میشه به این دل لامصب حالی کرد که عاشق فلانی بشو و یا اینکه فلانی رو دوست نداشته باش؟... اخه من راهش رو یاد نگرفتم.. 

می دانم.. حالا روزهای زیادی از لحظات جادویی ما گذشته و همه از من می خواهند که دیگه عاشقت نباشم...همه می خواهند که خاطراتت رو توی آب بریزم یا بسپرمشون به دست باد...و اصلا یادم بره که از اول بودی و یادم بره لحظه های پرپرزدن دلم رو و همه اون ثانیه هایی رو که تو عشق تو رشد کردم و بزرگ شدم...

 این روزها وقتی تب می کنم میون توهم ها و خوابهایم بوی تنت رو حس می کنم..تومی دونی چطور میشه که به خوابهایم راهت ندهم؟