یادداشت های دکتر کوچولو

بوی عید
نویسنده : سایه - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٦
 

آخرهای اسفند ماه همیشه من رو یاد بچگی هام میندازه... یاد بنفشه هایی که مامانم توی باغچه کاشته بود و درخت آلبالو که به شکوفه های نورس نشسته بود...یاد امتحانهای ثلث دوم و لباسهای نو...خونه تکونیهای مامانم که آواره این اتاق و اون اتاقمون می کرد..شلوغیهای خیابون و ترافیکهای سرسام آور و بوی عید که این روزها کمتر حسش می کنم...

پارسال این روزها تهران نبودم...تو جنوب که دیگه اصلا بوی عید نمیاد...یادمه آقای "ح" سفره هفت سین انداختنمون تو اورژانس رو مسخره می کرد وبهم می گفت من نمی فهمم شما فارسها چی رو جشن می گیرین؟ تغییر فصل و تاریخ که جشن نداره...سال که تحویل شه چه فرقی با یه دقیقه قبل داره که شماها انقد هیجانزده اید؟

بهش گفتم بهار مثل یه رستاخیزه... اینکه طبیعت مرده دوباره زنده میشه و همه چی دوباره زیبا میشه... این به نظرت احتیاج به جشن نداره؟

احساس کردم یه کم شعاری حرف زدم ولی روش یه تاثیر کوچولویی داشت و گفت اگه چند وقت دیگه اونجا بمونم عقایدش رو تغییر می دم

سالی که گذشت سال سختی برام بود...توش اتفاقات عجیب و غریب افتاد که هیچ کدوم بر وفق مرادم نبود...بهرحال روزهای آخر تقویمه و امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه...چرخ زندگی براتون بچرخه و بادها موافق میلتون بوزند...