یادداشت های دکتر کوچولو

عروسی پری
نویسنده : سایه - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٥
 

جمعه عروسی پری بود. مطمئن نبودم که می تونم برم یا نه. واسه همین بهش قول ندادم ولی احساس کردم پشت تلفن ناراحت شد.. چی کار می تونستم بکنم؟ تا ساعت ۶ کلاس بودم و تا می رسیدم خونه می شد ٧. تازه علی هم معلوم نبود ماشینشو بتونه بگیرهناراحت. ساعت ۶ که به علی زنگ زدم گفت میاد دنبالم و بعد سه سوته منو رسوند خونه... دمش گرم.لبخند

تا حالا انقدر تند حاضر نشده بودم. در عرض یه ساعت هم حموم رفتم هم موهامو درست کردم هم آرایش کردم هم لباس پوشیدمنیشخند.

تالار روبروی پارک ارم بود. تا برسیم اونجا کلی تو ترافیک بودیم. وقتی رسیدم پری رو صندلی عروس کنار شوهرش نشسته بود... با همون لبخند قدیمی اومد استقبالم .. برق خوشحالی تو چشاش بود....  مثل فرشته ها خوشگل شده بود.. فقط دو تا بال کم داشت.لبخند

خوشحال بودم که پری رو تو لباس عروسی دیدم و شاید این آخرین دیدار ما بود چون همین روزا می خواد با شوهرش بره کانادا.

برا خودش خوشحال بودم و برا خودم ناراحت که شاید مدتها دیگه نمی دیدمش...