یادداشت های دکتر کوچولو

روزهای بهانه و تردید
نویسنده : سایه - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
 

نشسته بودیم تو اتاق ناوارو...همون اتاقک دنج  وسط اورژانس... نشسته بودی کنج  کاناپه چرمی و من ولو شده بودم از خستگی رو کاناپه و تکیه داده بودم بهت ...عجیب می چسبید که ساعت دوازده شب بعد از یه کشیک سخت و طولانی یکی  یادش باشه که تو هوس بستنی کردی و بیاد و بشینه تو اتاق ناوارو و متکات بشه و برات بستنی هم بیاره...

:امشب با کی کشیکی؟

:با دکتر "میم"

یهو اخمهات رفت تو هم..

:چرا همه کشیکهات رو با این "میم" برداشتی

:من برنداشتم.. اصلا کشیکهارو که من نریختم.. حالا مگه چی شده؟

:خوشم نمیاد ازش... زیادی دور تو می پلکه

:خیالاتی شدی, این طوری ها هم نیست...

بیشتر ترش کردی... کفرت بالا اومد.. بستنی تو دهنم زهر شد...بلند شدم ونشستم...گفتی باید برم...گفتم هنوز که مریض نیومده برام, بشین حالا...به خانوم"ف" گفتم که...

در اتاق رو زدند بلند شدم در رو باز کردم خانوم "ف" بود... با تو سلام و علیکی کرد و گفت شما کشیک نیستی دکتر؟بعد رو به من کرد و گفت خانوم دکتر, دکتر میم تو بخش کارت داره..

نگاهم به تو بود.. بلند شدی و گفتی من میرم برو به کارت برس...انقد تند و با غیظ رفتی که یادت رفت کاپشنت رو از رو کاناپه برداری...

 

 

ساعت پنج صبح بود نشسته بودم تو استیشن بخش جراحی و چشمهامو به زور باز نگه داشته بودم...قرار بود راند صبحگاهی داشته باشیم... صدای دکتر "میم " میومد که داره با پرستارها حرف می زنه.. تازه از اتاق عمل اومده بود...اومد تو استیشن و پرسید که پانسمانها رو عوض کردم یا نه؟ بعد نشست رو صندلی روبروی من کنار کامپیوتر

:دیگه دارین تموم میشین ها

خندیدم و گفتم :آره جراحی هم تموم شد

:فروردین کجایی؟

:ENT فیروزگر

:پس میری از این بیمارستان

بعد لحن صداش عوض شد و حالت نگاهش: دلم برات تنگ میشه

یهو همه چی برام معنی دارشد..مثل فیلم همه اون لحظه ها از جلو چشمم گذشت...حالا می فهمیدم چرا پست کشیکها همه رو آف می کرد جز من... چرا همه کنفرانسهامو  با دکتر میم باید میدادم...وحرفهای اون شب تو برام جون گرفت و زنده شد...

خودم رو جمع و جور کردم و ناشیانه سعی کردم بحث رو عوض کنم:زنگ بزنم پاویون رزیدنت ارشد؟ راند داره دیر میشه...