یادداشت های دکتر کوچولو

روزگار غریبی است...
نویسنده : سایه - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
 

همه کانالها رو مرور کرده و هر اخبار رو از هر کانالی که زیر هجوم امواج, باقی مونده  گوش داده... حالا غمگین و خسته نشسته روی اون راحتی قدیمی و فکر می کند...

می روم کنارش و می گم چی شد؟ میگه دو نفر مردن... می دونی؟ می گم آره.. شنیدم.. میگه اگه هنوز جوون بودم ومی تونستم تو خیابونها بدوم می رفتم... نشستن و نگاه کردن رو دوست ندارم...می گم  مگه سی سال پیش نرفتی حالا این نتیجه اشه...میگه فقط باید اون موقع بودی تا بتونی درکش کنی و بفهمی... فقط هجده سالم بود اون موقع... تو خیابونها راه می رفتیم شعار میدادیم روزنامه می فروختیم و وقتی حمله می کردن فقط باید می دویدی...باید با گروه می دویدی.. یه دفعه  فرار کردیم و توی یه مغازه رنگ فروشی قایم شدیم و مامورها توی مغازه ها هم اومدند و ماپشت قوطی رنگها بودیم...شعارهامون خیلی خوب بود سایه...یه اهدافی داشتیم و حاضر بودیم براش بمیریم ...ما آزادی می خواستیم همین...ولی حالا باز هم همینو می خوایم... خنده دار نیست ؟...خندید ولی من دیدم که گوشه چشمش اشکی نشسته و همین است که بغلطد روی گونه هاش...

گفتم پاشو بخواب مامان...این قصه سردراز داره....بلند شد و گفت آره سهم مااین روزها همین است خواب و خواب...