یادداشت های دکتر کوچولو

این سه زن
نویسنده : سایه - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
 

دارم اتاقم رو مرتب می کنم... این چند وقت که سرم تو کتابها بوده همه جا رو گردو خاک گرفته و اتاقم شبیه اتاق کسایی شده که بعد از یک سفر طولانی به خونه برگشتن...قفسه کتابهام رو خالی می کنم... گردو خاک ها رو از کتابهابا دقت پاک می کنم...و توی قفسه می چینمشان...لابلای کتابها  چشمم می خوره به کتاب این سه زن  نوشته م.بهنود... یادم میاد_خوب _هم یادم میاد اون روزها رو... این کتاب رو هنوز با دقت نخوندم... چه قدر اون روزها سرم شلوغ بود و دریغ از یه وقت خالی برای کتابی که برای خوندش پرپر می زدم و بعد هم که وقتم آزاد شد دیگه دل و دماغ خوندنش رو نداشتم... می خوام بگذارمش اون طرف قفسه... جایی که جلوی چشمم نباشه... کنار کتابهایی که مدتهاست نمی خونمشون ...ورقش میزنم... یادته اون روز رو؟

ایستاده بودم جلوی قفسه کتابخانه اتاقت...تا حالا کتابخونه خونگی این همه بزرگ ندیده بودم... انقدر کتاب زیاد بود که بیشتر محو تماشای عظمت کتابخونه بودم تا کتابها...گفتم نمی دونستم این همه کتابخونی؟ خندیدی و گفتی شما هنوز مونده مارو بشناسی سایه خانوم...نگاهت کردم وایساده بودی کنار پنجره و بیرون رو نگاه می کردی برگشتی رو به من و گفتی هر کدوم رو که خواستی بردار و ببر... گفتم جدی بردارم؟ گفتی آره نگاهم رو چرخوندم لابلای کتابها و این کتاب رو بر داشتم این سه زن ... گفتی بیشتر بردار هرکدوم که می خوای... نگاه کردم به جای خالی کتاب وسط اون کتابخونه...انگار ترکیبش رو به هم زده بودم...گفتم نه همین رو فعلا می خونم بقیه باشه بعدا...

نگاه می کنم به جلد کتاب و کاغذهاش که رنگ گذر روزها رو به خودش گرفته کتاب رو پاک می کنم و  با دقت گرد و خاکهایش رو می گیرم و می گذارم جلوی چشمم...نمی خواهم جایش میان کتابهایم خالی باشد...