یادداشت های دکتر کوچولو

بغض
نویسنده : سایه - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۳
 

این روزها که همه غصه ام و بغض, می خواهم از تو بنویسم... این روزها بیشتر از همیشه دلم می خواهدت... بیشتر از همیشه دلتنگ آغوش گرمتم... دلم می خواست بودی تا به جبران این همه ناکامی ها و نداشتنها برای لحظه ای کوتاه داشتمت...

اون روز رو می نویسم که مریم اومد تو پاویون و گفت که مبایلت آنتن نمیده سایه؟"الف" زنگ زده میگه به سایه بگو تو حیاط منتظرشم...

پایین پله ها ایستاده بودی, کنار فواره ها, با همون لبخند همیشگی و پله ها زیر بی قراری پاهای من برای رسیدن به تو یکی در میون جا می موندند...

از پنجره به بیرون نگاه می کردم...بغض کرده بودم و دلم آشوب بود.. نمی دونم از این ترمزهای میخ بود که هروقت عصبی بودی می زدی یا به خاطر حرفهایی که الان زده بودی...حرفهایی که بالاخره زمان گفتنشون رسیده بود و من پیشاپیش از بر بودم هرچه که می خواستی بگی...حالا سعی می کردی از چیزهای مختلف حرف بزنی که حواس دوتامون پرت شه...که من نفهمم  تو هم عصبی هستی... کلافه ای... می خواستم فرو بدم بغضم رو.. می خواستم به رو خودم نیارم که همه غصه ام...

_سایه حواست بهم هست؟

_آره

_پس چرا جوابم رو ندادی؟

_مگه چیزی پرسیدی؟

_سایه به من نگاه کن

نگاهت کردم...اشکهام ریختن پایین... تند و تند..

_سایه ازم دور شدی... باهام غریبه شدی...انگار که دیگه نمی شناسمت.. اینها رو مگه تو خودت نمی دونستی عزیزم...قرار ما این بود؟ تروخدا پاک کن اشکاتو...

گریه می کردم و هیچ نمی گفتم... تو نمی دونستی قلبم بدون اجازه مرزهای ممنوعه رو شکسته بود و به نشدنی ها خودش رو باخته بود حالا مثل سد ترک خورده بودم که هرلحظه ریزش می کنه و چیزی ازش باقی نمی مونه...

پیچیدی تو مدرس... حالا دیگه راه باز بود و از اون ترمزهای میخ کوفتی خبری نبود... سکوت بینمون بود و سکوت...چیزی نداشتیم برای گفتن ... رسیدیم هفت تیر...  گفتی دور بزنم؟ گفتم نه... جلوی قائم مقام وایسادی... من پیاده شدم...تو با سرعت رفتی و من موندم در ازدحام اون همه جمعیت و تنهایی... فقط همین