یادداشت های دکتر کوچولو

شاید وقتی دیگر
نویسنده : سایه - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦
 

 مینا میگه می دونی سایه, من و تو رو واسه لذت بردن از زندگی نساختن... می خندم.. میگه به خدا راست می گم.. وقتی تفریح می کنیم احساس گناه داریم...

می گم می دونم..

می گه بیا بعد از امتحان بریم سر کار...

میگم تو که می دونی هرجا بری عین جوجویی که دنبال مامانشه دنبالت میام..

میگه آخرش آریتمی ها رو خوندی؟ میگم نه... میگه بیماریهای دریچه ای رو چی؟ میگم نه... میگم یه چیزی بهت بگم.بین خودمون باشه ها.. هربار که دوره می کنم انگار بعضی جمله ها رو اولین باره می بینم... می خنده...

می پرسم بنیامین خوبه؟ میگه آره اونم که بدتر از من و تو فقط بلده بره بیمارستان قلب و برگرده...

میگم ٩ سال شد مینا.. یه فکری به حال رابطه تون کن..

میگه تو که خودت مشکلاتمون رو می دونی

می گم آره هر دو تاتون رو خوب می شناسم... می دونم که بازم سکوت می کنی که ناراحت نشه که یه موقع بهش فشار نیاد یا بهش سخت نگذره. تا کی  می تونی اینجوری ادامه بدی؟

می گه راستی امتحان ولنجکه دیگه؟ کارتتو گرفتی؟

می گم آره و به رو خودم نمیارم که بحثو عوض می کنه.. نمی خواد بشنوه مثل همیشه

می گه پنجشنبه میبینمت میگم باشه..

گوشی رو میذاره...... گوشی رو میذارم