یادداشت های دکتر کوچولو

لحظه
نویسنده : سایه - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤
 

کنارم نشسته و با هم چای می خوریم...به چشمهای سبزش نگاه می کنم و نگاه مهربونش و ناگهان چیزی از درونم شروع به ریزش می کند وقتی یاد هم آغوشی چشمهایمان می افتم.در اوج سکوت و در لحظه...  خوبه که هست.. در همه اون لحظه هایی که دوست داشتم تو کنارم باشی, او هست... بدون هیچ منتی و درخواستی... وجودش برام مثل یه رستاخیز نیست و موسیقی اش مرا به اوج ها نمی برد ولی موزیک ملایمی در چشمان سبزش هست که اگرچه جادویم نمی کند ولی رهایم می کند...

گاهی می ترسم... از اون چیزی که در درون و بیرون من در جریان است... از تویی که در درون من زندگی می کنی و اویی که آن بیرون در اطرافم جریان دارد.. حس نا آشنایی است..برایم غریب است ... او و تو ... رویاها و خاطره ها...