یادداشت های دکتر کوچولو

برای عموی مامانم که سالهاست ندیدمش
نویسنده : سایه - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
 

عمو جون الان که اینها رو برایت می نویسم نمی دونم زنده ای یا نه... نمی دونم اگه هنوز زنده ای کجای این تهران کسل زندگی می کنی و نمی دونم هنوز هم مثل اون موقع ها شاد و خندونی یا نه...

می دونی عمو حسن... این روزها از خیلی ها سراغت رو گرفتم و حتی به همون کوچه قدیمی پشت امامزاده معصوم هم سر زدم. همون خونه ای که با زن دومت زندگی می کردی... ولی هیچ کس حتی یه پیغوم کوچیک  از تو بهم نداد... عمو جان می دونی هنوز هم گاهی خواب می بینم که تو اون خونه قدیمی آقا جون نشستیم  و تو تنها تفریحت اینه که من رو با اون جوکهای بی نمکت بخندانی... هنوز هم گاهی دلم هوای دستهای مهربون و گرمت رو می کنه که نوازشم می کردی... عمو جان می دونی که آقا جونم مرد؟ می دونی بعد از اینکه مرد همه  سر اون یه ذره ارثی که ازش موند باهم جنگیدند و بعد هر کس رفت سر زندگی احمقانه اش... الان دیگه همه با هم قهرند و هیچکی دیگه حال کسی رو نمی پرسه...زندگی خیلی سخت شده عمو...

عمو جان می دونی که این روزها حتی آسمون هم تحریممون کرده   و همه چی پر شده از یه حس مردگی و رخوت و کسالت که نمی ذاره رشد کنی... عشق بورزی... بزرگ شی ...نمی دونم هنوز یادته که من رو سایه کوچولو صدا می کردی و و هر بار که به دیدن آقاجونم میومدی از تنهای هات برام می گفتی؟ نمی دونم اگه الانم من رو ببینی باز سعی می کنی که من رو سرشار کنی از حس بودن و باز هم همه تعجب خواهند کرد از دخترکی کوچک با دهان نیمه باز که ساعتها بدون خستگی به قصه های دل پیرمردی تنها گوش می داد...