یادداشت های دکتر کوچولو

عاشقانه از نوع تو
نویسنده : سایه - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
 

طبق معمول دیر رسیدی و طبق معمول از در که اومدی تو بین اون همه روپوش سفید و مقنعه مشکی دنبال من می گشتی...یه نگاهی به تخته کردی و بعد اومدی نشستی رو صندلی کنار من...

:چرا با هم تو یه گروه نیستیم؟

:مگه نمیبینی مسعود داره گروهبندی می کنه؟ نمیشناسیش؟نمی شد باهاش بحث کنم...بگذار بعدا کشیکهامون عوض می کنیم...

بلند شدی که بری... گفتم کجا می ری؟ گفتی الان می رم درستش می کنم...دستت رو گرفتم که بنشینی که نری..دستت رو کشیدی از تو دستم رو رفتی جلو...کلاس رو ریختی بهم... یه عده بچه ها طرفدار تو شدن که از اول گروهبندی کنیم...مسعود نمی ذاشت... تو یه آن اسمها رو از تخته پاک کردی... جنجال شد... از دور نگاهت می کردم که بحث می کردی باهمه...از دور چقدر خواستنی بودی وقتی می جنگیدی برای با هم بودنمون... بالاخره تصمیم بر این شد که دوباره گروهبندی کنیم...مسعود دوباره شروع کرد به نوشتن اسمها... اسم من و تو این بار کنار هم بود... نگاهت کردم که کنار تخته وایساده بودی... نگاهت بهم افتاد... یه لبخند شیطنت آمیز زدی...دندونهای موشیت معلوم شد...

فکر  می کنم همون روز عاشقت شدم