یادداشت های دکتر کوچولو

نقاشی
نویسنده : سایه - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦
 

یه دفتر نقاشی جلومه و ورق می زنم...نقاشی های یه بچه چهار-پنج ساله...

میگه:این هم مدرکش... می بینی چه جوری اسم و شماره تلفن دوست پسرهاشو به شکل نقاشی نوشته... می خواسته من نفهمم... ولی خر خودشه...

با دقت بیشتر نگاه می کنم به نقاشی ها...فقط نقاشی هستن و بس... به زنش نگاه می کنم که چادرش رو گرفته جلو صورتش و های های داره گریه می کنه... زیر چشماش کبوده... خدا میدونه چه قدر کتک خورده...

میگه حالا ببرین معاینه اش کنین تا ثابت شه که بهم خیانت کرده... باید بهم بگین آخرین بار کی نزدیکی کرده...

برادرش میاد تو باهاش حرف میزنم...آقا شیشه ایه و هربار که مصرف می کنه توهم می زنه و روزگار رو به همه سیاه می کنه...

به زور هالوپریدول خوابش می کنیم و بعدش هم بستری...

دفتر نقاشی میمونه دست من... وقتی می بینیش می گی شاید هم راست گفته... شاید خیانت می کرده... دفتر رو می دم بهت و می گم شوهر پارانوییدش که نتونست رمزشو پیدا کنه... سعی کن, شاید تو بتونی...