یادداشت های دکتر کوچولو

نوزاد
نویسنده : سایه - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧
 

تو NICU نشسته بودم...  پرونده یه عالمه نوزاد جلوم بود و باید براشون نت می گذاشتم ...  تمام شب بیدار بودم و برای یه نوزاد پره مچور* امبو میزدم تا ساعت پنج صبح که نوزاد expire** شد... و حالا خمیازه ای می کشیدم به وسعت همه اون ساعتهایی که بیدار بودم و نت های سرسری می گذاشتم و گوش می کردم به حرفهای خانوم مسنی که با استادمون حرف می زد...

خانوم مسن:خانوم دکتر دخترم کی می تونه دوباره حامله بشه؟

استاد: باید یه مدت به خودش استراحت بده... حداقل یک سال

خانوم مسن:  یعنی علت اینکه بچه اش زود به دنیا اومد چی بود؟ می تونه حرص و جوش باشه؟

استاد: بله میشه... ولی ممکنه عوامل دیگه هم باشه... باید جسد نوزاد بره پاتولوژی تا ببینیم نقص دیگه ای نداشته باشه...

خانوم مسن: آخه نمی دونید خانوم دکتر دخترم چه قدر حرص و جوش خورد وقتی فهمید شوهرش با یه زن شوهر دار رابطه داشته...حالا من گواهی فوتش رو میشه بگیرم؟

استاد:بگین خود پدرش بیاد... من تا اون موقع می نویسمش...

خانوم مسن رفت و من دیگه خواب از سرم پریده بود و چند تا پرستار اون طرف استیشن پچ پچ می کردن...و من به بچه ای فکر می کردم که تا صبح بالا سرش امبو زده بودم... بچه ای که دل از این دنیا نمی کند و تا نزدیک های صبح برای زنده موندن تلاش کرده بود... و من همچنان نت می گذاشتم...

چند دقیقه بعد پدر بچه اومد تو... یه آقای جوون و قد بلند  با ریش و موهای فرفری که خیلی هم لاغر بود و لبخندی وسیع روی صورتش بود... یه لحظه تمام NICU به این مرد خیره شد و یکی از پرستارها از اون یکی پرسید خودشه؟ و اون هم گفت آره.. و انقدر بلند بود این نجوا که به اون طرف NICU که ما نشسته بودیم هم رسید... پدر گواهی فوت فرزند رو گرفت و رفت و همچنان فکر می کردم معنی این لبخندی با اون پهنا چه بود؟

غرور... بی خیالی... و یا پنهان نمودن ناراحتی زیر این لبخند و یا...؟

 

                    

پ.ن:*پره مچور:نارس

       **expire:فوت شدن