یادداشت های دکتر کوچولو

اعتقاد
نویسنده : سایه - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٧
 

پارسال ماه محرم تو شهر "ک" بودم... پارسال شب عاشورا کشیک بودم... پارسال یادمه اونجا همه مردم شهر لباس سیاه می پوشیدن و همه پرستارها برای اینکه بتونن تو حسینیه شرکت کنن کشیکهاشون رو با هم جابجا می کردن...

پارسال با یه بهیار خرمقدس که ریشهاش تا پایین نافش می رسید, سر قضایای بعد از عاشورا دعوام شد...منی که اصلا عادت ندارم بحث سیاسی کنم, اونم با کسی که جنبه بحث نداره... ولی احساس کردم داره به تمام افکارم و شعورم توهین می شه... اون روز برای اولین بار تو زندگیم دلم میخواست که اینجا زندگی نمی کردم...

پارسال یه آقایی مریضم بود که از مراسم عزاداری آورده بودنش و انقدر گریه کرده بود و تو سرش زده بود که فشارش افتاده بود پایین و وقتی ازش می پرسیدم چرا اینجور به خودت فشار آوردی بهم گفت که تو نمی دونی عشق حسین چیه و من یه نگاه به دوستهاش کردم که دم در اورژانس وایساده بودن و ریز ریز می خندیدن ... وقتی ازشون پرسیدم گفتن واسه دوری از خانوادشه که بهش فشار اومده...

پارسال نگهبان اورژانس ازم پرسید: خانوم دکتر شما, تهران که هستید حسینیه هم می رید؟... من یه کم من من کردم و گفتم اگه وقت کنم... و اونوقت اون سرشو تکون داد و رفت...

حالا تصور کن ,تو این اوضاع ,متخصص قلب تازه واردمون تو روز عاشورا با لباس قرمز جیگری میومد مریضهاشو می دید...