یادداشت های دکتر کوچولو

یاد یک روز
نویسنده : سایه - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤
 

پنج نفری دور یه میز نشستیم... من هستم و سارا و شیرین و دوست پسراشون... با خودم فکر می کنم من اینجا چی کار می کنم؟ با اینها ... و بعد یادم میاد که به اصرار سارا اینجام ... انقدر اصرار کرد که نتونسنتم نه بگم... اونها حرف می زنند و من ساکتم... جلوی من کافه گلاسه است و جلوی اونها شکلات داغ... حتی در نوع انتخابمون هم فرق داریم... فکر می کنم اگه اینجا بودی چقدر با این پسرها فرق داشتی... تو, با اون ریش پروفسوری و شلوار جین و کتونی معمولیت هیچ تشابهی با این پسرها نداری که موهای fashion دارند و لباسهای مارک پوشیدن... سارا ازم سوال می کنه... یادم میفته کجام و باز می پرسم از خودم که اینجا چی کار می کنم...

دخترخاله هام می خوان با دوستهاشون برن پارک... من می خوام برگردم ولی بازم سارا اصرار می کنه که باهاشون برم و این بار بقیه هم...

نشستم روی نیمکت و به استخر آب و فواره ها زل زدم و بچه ها قدم می زنن... فکر می کنم اگه اینجا بودی باهام قدم نمی زدی... می نشستی اینجا کنارم و فلسفه می بافتی و راجع به آینده پزشکی تو صد سال آینده حرف می زدی و من بدون اینکه یک کلمه از حرفهات رو بشنوم محو تماشای نگاهت می شدم... لعنت بر من که اینقدر احمقانه می خواهمت...

بر می گردیم خونه... من رو تخت دراز می کشم و سارا و شیرین مرتب امروز رو با جزییات مرور می کنند و می خواهن من هم تو این مرور سهیم باشم ... فایده ای هم نداره که خودم رو به خواب بزنم...

از اتاق بیرونشون می کنم... حالا تنها هستم...یه لطفی کن و به خوابم نیا... می خواهم چند ساعتی فراموشت کنم...