یادداشت های دکتر کوچولو

قصه ای در شب
نویسنده : سایه - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸
 

من بودم و تو  و نگاه و سکوت

من بودم و حلقه دستهای تو

تو بودی و نفسهای داغت بر گونه هام

من بودم و تو و بوسه های پنهانی

من بودم و تو  و پرسه های بی هدف

تو بودی و بوسه ها یت بر اشکهای من

من بودم و تو و پچ پچ های تلفنی تا صبح

من بودم و تو و سینما قدس و خیابان زرتشت

تو بودی و حلقه های دود و بوی تنباکو

من بودم و محو شدن توی دود قلیون

 

 آه که مثل یه رویای زودگذر بود ... من هستم و شبانه های بی تو...